بی پدر

بی پدر

آنقدر خط عوض کرده بودم که یادم رفته بود داریم کجا می‏رویم. رسالت و سه راه تهرانپارس و فلکه چهارم و هفت حوض را یادم بود اما تقدم و تاخرشان را فراموش کرده بودم. نمی‏دانستم از کدام داریم به کدام می‏رویم. مثل اینکه قبل از اقامه‏ی نماز وضو گرفتن و گوزیدن را یادت باشد و فراموش کرده باشی کدامشان را اول انجام داده‏ای. مسیر هم سر نخی نمیداد دستم. راننده انداخته بود توی کوچه پس کوچه‎ها محض خلاصی از ترافیک. راننده که می‏گویم یعنی یک پسر بیست و چند ساله که ک.و.ن یکجا نشستن نداشت. یا با ضبط و رادیو ور میرفت یا ضرب می‏گرفت روی رل و زیر لب با ترانه‏ی در حال پخش همراهی میکرد. زیپ کیف زن کنار دستی‏ام که صدا کرد گفت همه مهمان من، و ادامه داد آرزویی داشته که بالاخره دیشب پس از چند سال انتظار برآورده شده. روی بالاخره هم تاکید غلیظی کرد. گفت با خودش عهد بسته بوده اگر آرزویش برآورده شود یک روز تمام مفت و مجانی مسافر کشی کند حالی بدهد به ملت. زن میانسال کنار دستی‏ام گفت خیر باشد ان شاء الله، خدا قبول کند. بعد هم یک خنده‏ی بی معنی در جواب شنید و یک مرسی مادر جان آهسته که به زور از لای لب راننده بیرون کشیده شد. زنک خوشش نیامد انگار. با لوندی خاصی گفت حالا چه بوده این حاجت چند ساله؟ لابد بله را از داف و جی افت گرفته‏ای. داف و جی اف را انگار مخصوصا گفت که بگوید من مادر جان نیستم. یک زن جوان به روز هستم که از این چیزها سر در می‏آورم. پسرک جواب داد گور بابای جی اف و داف. پدرم دیشب مرد. چند سال بود که منتظر مرگش بودم. مگر میمرد لاکردار. هفت تا جان داشت. پیر خرفت. و به تدریج ولوم صدایش پایینتر می‏آمد. حتم دارم این از همان لحظاتی بود که می‏گویند عزرائیل از جایی رد می‏شود و همه یکهو خفه خوان می‏گیرند. من به زن بغل دستی نگاه کردم، زن بغل دستی به من، پیرمرد جلویی به پسر، من به پیرمرد، پیرمرد به زن، زن به پسر، پیرمرد به من، من به پسر، زن به پیرمرد، من به قیافه‏ی خودم توی آینه، زن توی آینه به زن بغل دستی من. هی همینطور به هم نگاه کردیم. به نظر می‏آمد گفتن هر حرفی پس از این جمله خریت محض است. انگار کسی گفته باشد همه ساکت بودند ناگهان خری گفت... . کسی جرات شکستن سکوت را نداشت. فقط یک لا اله الا الله آرام، همراه باز دم زن از دهنش بیرون آمد. گویا قبول کرده بود مادر جان باشد. بعد هم که پیرمرد زیر لب زمزمه کرد به کجا داریم می‏رویم؟ به گمانم عین من زیاد خط عوض کرده بود.

 

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خان جان صرفاً بدون عصا

آزادی بیــان را تــوی نت هم از آدم می گیرنـــد؛خــواهشـــاَ اصــــــــیـــــــل باشید! این به کجـــای دنیــا بر خــورده است،من تمــــام خــاطرات گنــــد زنــدگی ام بر می گـــردد به تهــران پارس حق مسلم بنــده تنفــر از آن نقطـــه می باشد،عــــرضی ندارم... بابت مــــزاح!

بانو

الان که نظر خان جان رو دیدم باید بگم که متاسفم از این که معنای آزادی بیان تا این حد کم ارزش شده که "انگ زدن به کل ادمای یک محله به خاطر یه مشت خاطره بد از چند نفر خاص!"برامون شده آزادی بیان! اگه اینه که من از طرف کسی که بهتون انتقاد کرده بود میگم آزادانه بیان کنید جانم! برای این کار اتفاقا توی ایران نه هیچوقت محدودیتی هست نه مانعی! تشویق هم میشود حتی! به هیچ جای دنیا هم بر نمیخورد . شاید به دل کسی (که آنهم مهم نیست لابد!) اما قطعا نه به دنیا! ............. تهرانی اصیل بیخیال!

راما

تو همیشه داستانهای قشنگ می نویسی . دمت گرم

جوزا

آقا ما حسودیمون شد از اینقدر خوب نوشتن شما !

علی

علي من خرکيف شدم ازين پستت محشري پسر خيلي عاالي نوشتي

محسن عظیمی

درود چه نوشته های خوبی و چه قالب زیبایی طراح قالب شما کی یه می تونی به من معرفی کنی سپاس

NasibeH

عجب !!! نیم تنه جان ! داستانت رو خیلی هنرمندانه به تصویر کشیدی منو درگیر کرد .. ممنونم [گل]

شبیه خودم

باید اعتراف کنم قشنگتر از این نمیشد توصیفش کرد. خیلی بامزه بود. خندیدم از ته دل. منم آدمی رو میشناسم که منتظر این واقعه است. برام عجیب نبود.

یلدا

عااااااااااالی بود ..(: