نامه به باکره ی همسایه

نامه به باکره ی همسایه

باکرکم! دارند پشت پنجره را دیوار می‏کشند. همه‏ی سهم یک متر در یک متر اتاق من از آسمان را. گفتند سهم یک متر در یک متر شما از آسمان، تجاوز یک متر در یک متر شماست به زمین همسایه. سعی کردم بهشان بفهمانم چه اتفاق شاعرانه‏ای‏ست پرنده، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجره‏ی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا می‏آید و به کجا میرود. گفتند از کجا نه معلوم اتفاق عاشقانه‏ای بشود باکره‏ی همسایه، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجره‏ی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا می‏آید و به کجا میرود. حق هم داشتند خب. هر اتفاق شاعرانه‏ای، بالذات، اتفاق عاشقانه‏ای هم هست. ممکن بود عشق آسمانی من به عشق زمینی بدل شود. هر چند پدرم نظرش این بود که خب بشود. المجاز قنطرة الحقیقة و این حرفها. اما کو گوش شنوا. چه کسی‏ست که بفهمد ادبیات زمین خورده‏ی امروز، برای پرورش شاعر بزرگ بیش از هر چیز به باکره‏ی همسایه محتاج است. شاعر بزرگ کسی‏ست که یک باکره‏ی همسایه داشته باشد. با او از بچگی بازی کرده باشد، بزرگ شده باشد و بعد ناگهان در آستانه‏ی بلوغ او را از دست داده باشد. نوستالژی آدم اینطور میزند بالا. شعر هم که آفریده‏ی نوستالژی‏ست و نوستالژی در عمیقترین شکل آن آفریده‏ی باکره‏ی همسایه. هر چند این رازی‏ست که شاعران، طوری ساده و معمولی که خیلی پیش پا افتاده به نظر بیاید افشا میکنند. چون در هر حال باید افشا کنند. شاعر جماعت از افشای رازها گریزی ندارد. با این همه آدم عاقل کسی‏ست که حقیقت را آنقدر پیش پا افتاده و معمولی بیان کند که به چشم نیاید و جلب نظر نکند. سپهری نمونه ی خوبی‏ست از یک شاعر عاقل. اگر نبود حوری، دختر بالغ همسایه که پای کمیاب‏ترین نارون روی زمین فقه میخواند، و سپهری حضور او را در شعر خود آنقدر پیش پا افتاده و معمولی جلوه میدهد که شامه‏ی مخاطبش بویی نبرد، او هیچ وقت شاعر به درد بخوری در نمی‏آمد از آب. نقش باکره‏ی همسایه همیشه در تاریخ ادبیات مغفول مانده. تحقیق در سیر تکامل ادبی هر شاعری را باید از خانه‏ی همسایه‏اش آغاز کرد. یک پنجره‏ی مشرِف و یک عدد باکره‏ی همسایه. اینهاست ابزار آلات اولیه‏ی شاعری. با این همه در زمانه‏ی عسرت و حرجی که هر ده دقیقه یک بار باید چای به دست در پیشگاه یک فقره عمله بنای دیوار کش خم شد، این چیزها را چه کسی میفهمد. امروزِ روز حتی زاویه‏ی دید ما را هم مهندسان تعیین میکنند. مهندسان عادت دارند به خط کشی. عادت دارند به هندسی کردن زندگی در تمامیت آن. به تعیین دقیق جای هر چیز. انگار پرچم‏دار اول و آخر تحقق عدالتی باشند که به "قرار گرفتن هر چیز در جای خودش" تعریف شده است. من اما به شخصه طرفدار دنیایی هستم که در آن سگ صاحبش را نمی‏شناسد و شتر با بارش گم میشود. دنیای مهندسی شده برای اموات است. آنهایند که با حساب و کتاب سر و کار دارند و باید برای مشخص شدن جایگاه دقیقشان به حسابشان رسیده شود. تعریف مزخرف عدالت هم لابد مال همان دنیاست. در دنیای زندگان عدالت یعنی خر تو خری. یعنی هیچ چیز سر جای خودش نباشد. یعنی من مجبور باشم هر ده دقیقه یک بار با بیست سال تحصیلات جلوی یک عمله بنای آجر به دست خم و راست شوم چایی بدهم کوفت کند. منت یک بی سواد دیپلم ردی را بکشم که در سازمان بی در و پیکر خر تو خرش کاری بدهد دستم. برای به دست آوردن حقم صبح تا شب بدوم و با این و آن دست به یقه شوم. به هر دری بزنم برای رسیدن به دو زار چرک کف دست. هی جان بکنم و به دست نیاورم. هی قیمت هر چیز بیخود و بی جهت بالا برود. هی پارتی بازی بشود همه جا. هی زد و بند و روابط بچربد بر ضوابط. هی دهن آدم سرویس شود. یک جای آدم جر بخورد. اصلا مدینه‏ی فاضلابه یعنی همین. کثافت‏تر از این امکان ندارد. آدم جگرش حال می‏آید. خیلی کیف میدهد. می‏چسبد.

خلاصه که باکرکم، ببخش اگر محاسبات مهندسی، دانش معماری، و یک مشت حقوق و ماده و تبصره و قانون اجازه نداد عاشقت شوم، وقتی که ناگهان در دیدرس این پنجره‏ی ممنوع ظاهر میشدی، بی آنکه بدانم از کجا می‏آمدی و، به کجا میرفتی. با این همه تو غصه نخور. میدانم حق هر باکره‏ای‏ست که پسر همسایه عاشقش باشد. از تو چه پنهان من هم افتاده‏ام سر لج. میخواهم هر طور شده عاشقت شوم. نوشته‏ام توی برنامه‏ی هر روزه‏ام: عاشق شدن، پیگیری وام، فرستادن مقاله، رفتن به کتابخانه، تماس با ممد آقا، ابول، میتی، و یک مشت خر دیگر . کمر همت بسته‏ام در راستای تحقق این مهم. همه‏ی سعیم را خواهم کرد که عاشقت بشوم. قول میدهم. از همان قولهای سفت و سخت بچگی که مدیون دوازده امام میشدی اگر پابندش نبودی. از همان قولهای غیر مردانه. قول بچگانه. خیلی بچگانه. خیلی قول. خیلی.

 

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محیا

عجب همسایه هایی پیدا می شن!

مداد گلی

حالا از روز دیوار کشی باید برای تک تک اجر ها شعر بگویی. یک روزی هم شاید با یکی شان رفیق شدی. عاشق هم شدید حتی و ... باقی اش به عهده ی نویسنده.[لبخند]

فریاد

کجایی تو؟ خبری ازت نیسن. نکنه عاشق شدی دیگه از کار و زندگی افتادی!

شبیه خودم

ببین الان یک ماه گذشته از نوشته قبلی علی آقا. کجایی؟ فکر کنم به قول پایینی ها اون باکره عزیز قاپتو زده ها!

میس بانو

زن: در درون من زنیست ؛ که شبی به ماه ، باکره گی خود را بخشید و ستاره را باردار شد!

حباب

می شود خیالش را بافت محاسبه کرد و یا پنجره ی تازه ای جست!

فاطمه

پاراگراف آخر معرکه بود.

sarak

neshastam kenare panjere...ma hamsaie rooberooea nadarim.

گلی

پاراگراف آخر عالی بود.[گل]