تتراکتوس

"اولین بار" یا "وقتی هفده سالم بود"

اولین بارها مهم‌اند همیشه. مهم است که وقتی برای اولین بار با کسی برخورد می‌کنیم چه وقت باشد و کجا باشد و کیفیت برخوردمان چطور باشد و حس و حالمان چگونه باشد و اعصابمان در چه وضعیتی باشد و گشنه و تشنه و خسته باشیم یا نباشیم و دغدغه‌ای و مساله‌ای و مشکلی فکرمان را مشغول کرده باشد یا نکرده باشد و عجله داشته باشیم یا نداشته باشیم و از همه مهمتر او چگونه باشد و چطور لباس پوشیده باشد و چه بویی بدهد و در چه وضعیت روحی و جسمی باشد و اصلا با که باشد و نگاهمان بکند یا نکند و اخم کند یا بخندد و حرفی بزند یا نزند و تازه اگر حرفی زد چه بگوید و چطور بگوید و لبش چقدر باز شود و صدایش چطور باشد و از همه‌ی اینها مهمتر قضا و قدر الاهی بر چه تعلق گرفته باشد و اروس از افرودیت دستور شلیک گرفته باشد یا نگرفته باشد و اوضاع نحس و سعد ایام چگونه باشد و قمر در عقرب باشد یا نباشد و ... هزار شرط و شروط دیگر.

اولین بار که تو را دیدم نمیدانم و یادم نیست چه وقت بود و کجا بود و کیفیت برخوردمان چطور بود و حس و حالم چگونه بود و اعصابم در چه وضعیتی بود و گشنه و تشنه و خسته بودم یا نبودم و دغدغه‌ا‌ی و مساله‌ای و مشکلی فکرم را مشغول کرده بود یا نکرده بود و عجله داشتم یا نداشتم و از همه مهمتر تو چگونه بودی و چطور لباس پوشیده بودی و چه بویی میدادی و در چه وضعیت روحی و جسمی بودی و اصلا با که بودی و نگاهم کردی یا نکردی و اخم کردی یا خندیدی و حرفی زدی یا نزدی و تازه اگر زدی چه گفتی و چطور گفتی و لبت چقدر باز شد و صدایت چطور بود و از همه‌ی اینها مهمتر قضا و قدر الاهی بر چه تعلق گرفته بود و اروس از افرودیت دستور شلیک گرفته بود یا نگرفته بود و اوضاع نحس و سعد ایام چگونه بود و قمر در عقرب بود یا نبود.

اولین بار که دیدمت،، بد جور،، به دلم،، نشستی.

همین را یادم هست فقط

.

"دومین بار" یا "لابد خدایی هست!"

دومین بارها مهم‌اند، اگر و تنها اگر اولین بار که به او برخورد کردید به دلتان نشسته باشد! اصلاح می‌کنم: بدجور به دلتان نشسته باشد!

دومین بارها همیشه از تعجب و شادمانی سرشارند. تعجب از اینکه: باز هم او؟!؟ و شادمانی از اینکه: باز هم او!

اگر اولین بارها با همه‌ی هیجان و شوری که در خود دارند به حکم اینکه احتمالا حادثه‌ای هستند اتفاقی و گذری و یکبار برای همیشه، کمتر جدی گرفته می‌شوند، دومین بارها در کنار همه‌ی هیجان و شوری که در خود دارند نوید بخش دخالت قصد و غرضی از پس پرده‌ی غیبند که این حادثه را از حد یک شانس یا اتفاق نادر تا سطح تقدیری محتوم و از پیش طراحی شده بالا می‌برند:

 ـ حتما حکمتی در کار است! ( که ترجمه‌اش می‌شود: دوست دارم خیال کنم حکمتی در کار است!)

دومین بار که دیدمت یک روز پس از اولین بار بود. چهره‌‌ات همان حسی را داشت که چهره‌ام: حالتی میان هاج و واج ماندن و لبخند زدن. و این یعنی خیلی چیزها!

.

"سومین بار" یا "خاک بر سرم!"

سومین بارها مهم‌اند، اگر و تنها اگر دومین بار حالتی میان هاج و واج ماندن و لبخند زدن را ـ که معنی‌اش خیلی چیزهاست! ـ در چهره‌اش خوانده باشید. سومین بارها مهمند خیلی. چرا که اگر شانس فقط یکبار در خانه‌ی آدم را می‌زند، حادثه‌ای که از روی حکمت و قضا و قدر الاهیست با سخاوتی بیشتر نهایتا دو سه بار دق الباب می‌کند! پس این شاید آخرین فرصت باشد. ظاهرم را جمع و جور می‌کنم. ذهنم ریخت و پاش است: ـ از کجا شروع کنم؟! . حواست به من است. سرعت قدمهایم را کم می‌کنم که کندتر از کنارت بگذرم، که بیشتر برای گفتن حرفهای ازدحام کرده در پس پشت لبم وقت داشته باشم، که عمیقتر بوی تنت را نفس بکشم. تو هم کندتر می‌شوی انگار. این صحنه به نظرم آشنا می‌آید. انگار اسلوموشن اتفاقی‌ست که قبلها افتاده. دور کند حادثه ای که سالها از این پیش در مکانی که ناکجاست و زمانی که بی زمان است بسیار تندتر از اینجا و اکنون اتفاق افتاده. لامکانی شبیه آنچه دیوتیما در ضیافت افلاطون توصیف میکند. عالم مُثُل، جهان عقول، آنجا که اصل همه چیز است، آنجا که جایی نیست. شاید سخاوت دستی، دارد اصل واقعه را آنقدر روی دور کند تکرار می‌کند که بالاخره آنچه باید، بشود! که بالاخره قفل زبان من باز شود، که بالاخره آنچه در اصل ماجرا اتفاق نیفتاد لااقل در کپی آن بیفتد! و این خیال، محالتر از آن است که حتی قدرت لایزال الاهی نیز از پس آن برآید: من، بدون گفتن حتی حرفی،، فرصت را،، از دست،، میدهم.

کپی همیشه برابر اصل است!

(

تو از آن حوادث مهمی بودی که بعدِ سه بار ملاقات سر پایی و سریع، زندگی‌ام را به دو بخش قسمت کردی!: سالهای از این به قبل (روی هم رفته هفده سال)؛ سالیان از این به بعد (چیزی حدود نه سال). این اعتراف آنقدرها هم که خیال میکنی آسان نیست! این اعتراف، اعتراف به از هم گسیختگی روانی‌ست انگار. اعتراف به از بین رفتن یکپارچگی روان. اعتراف به تضاد قبل و بعد من، تقابل گذشته و حالم. اعتراف به دوگانگی حافظه و آگاهی‌ام، که نوع غریبی از اسکیزوفرنی‌ست شاید!

)

"چهارمین بار" یا " نه سال پس از سومین بار"

چهارمین بارها مهم‌اند همیشه. علی الخصوص اگر زمانی به درازی نه سال گذشته باشد از سومین بار. زمان درازی‌ست نه سال. آنقدر دراز که خوب خوب وقت داشته‌ای تا می‌توانی فحش و لعنت و ناسزا نثار خودت کنی، حسرت بخوری، و به خاطر از دست دادن فرصتی که شاید هیچ وقت دیگر به دست نیاوری خود را نبخشی.

چهارمین بار که دیدمت روز بود و بهار بود و هوا آفتابی. توی پیاده روی خیابان از روبرو می‌آمدی. با همان وقار خاص راه رفتنت، انگار نرم نرم از گذشته به اکنونم نزدیک می‌شدی:

 نه سال بزرگتر شده‌ای. هزار بار قشنگتر. هزاران بار دلبرتر.

قدم به قدم که نزدیکتر می‌شویم چشمهامان گشادتر می‌شود. لبخندمان بیشتر. گامهامان کندتر. نگاهمان ناباورانه‌تر. شعفمان زیادتر.

تجربه‌ی آن نه سالِ بعد از سومین بار، آدمم کرده انگار. پختگی‌ام بیشتر شده. کنترلم بهتر. جراتم بالغتر.

حسی که به هیچ چیز شبیه نیست، لکنتم را کم کمک درمان می‌کند:

ــ

ــ

ــ خوبی؟

ــ نه!

و هر دو می‌خندیم

 

/ 37 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
friendship

جان من فدای ایران و ایرانیان عزیز، مسلمان،مسیحی‌،یهودی،بهائی،ملا،آخوند، بی‌ دین، همه و همه من قربان همه. بقول معروف این نیست بگذرد.

فائزه

حتما من باید بیام اینجا التماس کنم تا آپ کنی؟؟؟ بابا به خدا ایندفعه دیگه چشام سفید شد[چشمک] منتظریم[گل]

ابرکاکیا

چقدر برایم حس نوستالوژی به همراه داشت این متن ... اما هر چه می گردم تجربه مشترکی پیدا نمی کنم...

دناگ

عالی بود ! ز نزول قدسی ات بدین شاهراهٍ اطمینان، _لامکانٍ قطع _ غمگنانه و حیران و شادمان، زین حس آشٍنا، _زخمی سالهای بلوغ _ دوباره بی وزن میشوی ... درست لب خط آنجا که خط لبش آغاز میشود [گل]

تراموا

زنده‌ای؟

پونه

در ملاقات شماره 4 ناک اوت شدی ؟

مریمی

دلم تنگ شده بود. چرا خیلی وخته ننوشتی؟

امیر

ایول من به جز داستان دوم بقیه رو خوندم این از همه بهتر بود از نظر من