در ستایش خل بازی

در ستایش خل بازی

جوان‏تر که بودیم خیلی بیشتر از حالا خل‏بازی در می‏آوردیم. نوزده سالمان بود که به اتفاق ممد (پسر خاله‏ی مستطاب) تصمیم گرفتیم راس ساعت سه نصف شب تشریف ببریم قبرستان معاشرتی کنیم با اموات. قرار بر این بود که برویم وسط قبرها (این دم دستها قبول نبود) یک سیگار تمام و کمال دود کنیم. بعد هم موقع برگشت یک تُک پا برویم سمت مرده شور خانه از پنجره‏ی بدون شیشه‏اش سرمان را تو بدهیم و حرفی بزنیم که اعصاب ارواح خبیثه را مگسی کند بیفتند دنبالمان. فی الواقع مرض داشتیم. جایی بودیم نزدیکی‏های دیزین. توی یک روستای ییلاقی. قبرستان در حاشیه‏ی روستا قرار داشت. لای دار و درخت. کنار رودخانه. فضا آنقدر مخوف بود که دو نفره بودنمان هیچ فرقی نداشت با تنهایی. زهی تصور باطل اگر فکر کنید مثل پسر شجاع و خرس مهربان سنگین و رنگین رفتیم و آمدیم و شجاعتمان افتخاری شد برای نسل‏های بعد. بیشتر به لُلِک و بُلِک شبیه بودیم. ترس برمان داشته بود. اصلا اگر ترس نداشت که خل‏بازی به حساب نمی‏آمد. حس عجیبی داشت اینکه نمی‏دانستیم از اجنه بترسیم یا ارواح یا سگهای گرسنه‏ی آن اطراف. کورمال کورمال نعشمان را رساندیم وسط قبرها. سر قبر مرده‏ای که بعدها فهمیدیم مادر مادربزرگمان بوده سیگارها را آتش کردیم. از ترس جانمان تند تند کام می‏گرفتیم و بابت این همه حماقت که به طور حتم زمینه‏ی ارثی داشت بد و بیراه نثار هفت جدمان میکردیم. غافل از اینکه سر قبر یکی از همین جد و آباء محترمه ایستاده‏ایم. خیلی شانس آوردیم که غضب نکرد قورتمان بدهد. حماقت زیاد در اغلب موارد اکتسابی نیست. زمینه‏ی ارثی دارد. درست مثل پول قلمبه است حکایتش. سیگارها که تمام شد با احتیاط زیاد آتشش را خاموش کردیم که یک وقت پرش نگیرد به اجنه و روزگارمان تباه نشود. ترس آدم را خرافاتی میکند دیگر. در آن ظلمات وانفسا به سریع‏ترین سرعت ممکن آمدیم سمت خروجی قبرستان. مرده شور خانه کنار خروجی قبرستان بود. سرمان را از لای میله‏های پنجره کردیم تو. یکی یک فحش خواهر و مادر دار نثار ارواح خبیثه‏ی آن دور و بر کردیم و دویدیم سمت خروجی. بن جانسون هم به آن سرعت ندویده بود تمام عمر. احساس میکردم پاهایم در یک حرکت دورانی، زوزه کشان از کنار گوش‏هایم رد می‏شوند. بیست ـ سی متر بیشتر دور نشده بودم که صدای عربده‏ی ممد میخکوبم کرد. سرش لای میله‏ها گیر کرده بود و مثل زن زائو جیغ می‏کشید. طوری دست و پا میزد که یقین کردم جماعتی از خبیث‏ترین ارواح قبرستان به شکل و شمایل موحش جلوی چشمانش ظاهر شده‏اند و دارند لب و لوچه‏اش را می‏کشند و انگشت توی دماغش فرو می‏کنند. از خدایم بود مثل فیلم‏های جبهه‏ای تریپ ایثار بردارد که علی جان کار من دیگر تمام است و تو برو و جان خودت را نجات بده و از این حرفها. اما بدبختانه یک بند فریاد می‏کشید و التماس میکرد که برگرد بیا و نجاتم بده. افسوس که در آن لحظه‏ی حساس سرنوشت ساز دوربینی نبود که قهرمانانه‏ترین ایثار تمام طول زندگی مرا ثبت کند برای آیندگان. برگشتم به عالم اموات و برزخ و دوزخ، میله‏های کلفت و زنگ زده ی مرده شور خانه را به جان کندن زیاد باز کردم از هم. به محض خلاص شدن سر ممد دوباره کنده شدیم از زمین. صفر تا صد سرعتمان دو ثانیه بیشتر نبود. حتم دارم مشترکا رکورد جهانی دوی صد متر را همان شب شکستیم در قبرستان. ممد که لاینقطع در همان حالِ فرار فریاد میکشید و تشکر میکرد. آخر حقیقتا جانش را نجات داده بودم. فقط چند دقیقه‏ی دیگر اگر در همان حال مانده بود سکته را زده بود به حتم. به خودش هم گفته‏ام باید تا آخر عمر عبد و عبیدم باشد. به گمانم تلویحا پذیرفته باشد.

حالا چند سالی از آن سالها می‏گذرد. ممد برای خودش مهندسی شده و زن گرفته و دماغش را عمل کرده و دیگر میانه‏ی خوبی با خل‏بازی ندارد. من هم اگرچه نه مهندس شده‏ام و نه زن گرفته‏ام و نه دماغم را عمل کرده‏ام اما درست مثل او موجه و معقولتر از قبل زندگی میکنم و کسالت‏بارتر. به قول سوررئالیست‏ها برای حفظ سرزندگی و تقویت انرژی‏های حیاتی لازم است گاهی خل‏بازی در بیاوریم. خل‏بازی طغیانیست علیه زندگی موجه و معقول روزمره که اجازه میدهد کودک شرور درون نفسی چاق کند و زیر آوار این همه تکرار و یکنواختی کسالت‏بار خفه نشود. حالا از شما چه پنهان که چند وقتیست بد جور هوس خل‏بازی زده به سرمان. این جمع بستن فعل هم نه به شیوه‏ی سلاطین قاجار است ها. منظورم خودم هستم و ممد. میدانم او هم خسته شده از این همه موجه و معقول بودن و اتو کشیده زیستن. حتم دارم که دلش لک زده برای حال و هوای آن روزها. انگار آن روزها خیلی بیشتر از حالا زندگی می‏کردیم. خیلی بیشتر.

 

/ 33 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

خیلی خندیدم.. شادی شما ام افزون

O2

پس رکورد دو 1000 متر با مانع الان دست شماست[خنده]

ع جبارزاده

اخ گفتی منم پایهام

حلزون خوشحال

یه پیشنهاد واسه ایجاد هیجان: اگه بتونی یه دور ماریو (بازی قدیمیه آتاری) بزنی تو رگ" اینقد هیجان داره که نگوو میبرتت تو همون حال و هوایی که دوس داری

خان جان صرفاً بی عصا

باز هم به معرفت و شرف تو!!که خل که می شوی حد اقلش با یک سیبیلو خل بازی می کنی...یکی از جنس خودت پسر خاله های ما دم قبرستان با لگد پرتمان کردند بیرون بعد از نیم ساعت در حال مرگ پیدایمان کردند!

خروشچف ماخین

به! می بینم که در غیاب من دو تا پست هوا شده این جا! آدم وقتی عروسی می کنه حس ماجراجویی تو وجودش می میره.. حالا نه این که خودم ده بار تا حالا عروسی کردم تجربیاتم سر به فلک کشیده!:دی این دفعه دوباره شبانه رفتی قبرستون مواظب خودت باشه.. یه عده آدم این جا منتظرن بیان درفشانی کنی براشون:)

سوفیا

هوس خل بازی زد به سرم. افزوده شدید به لیست گودر من

پیچولیده در وجود خویش

با چند سطر آخر نوشته هات واقعا موافقم.و فکر میکنم بین سن و سال و به قول شما خل بازی رابطه معکوس وجود داره. امیدوارم از این فرصت ها بازم برات پیش بیاد و حتما برای ما بازگو کن که تو لذتش شریک باشیم.

مسکوت

دیوانه