به هفت سالگی محمد جعفری

به هفت سالگی محمد جعفری

در طول دوران تحصیلم هدایای زیادی برای روز معلم خریده‏ام که هیچ کدامشان دیگر یادم نیست. حتی نود و نه درصد از چهره‏ها و اسم‏های همکلاسی‏هایم را هم از یاد برده‏ام. بعضی‏ها فقط فامیلی‏شان یادم مانده، بعضی‏ها چهره‏ی‏شان، بعضی‏ها هیچ چیزشان. یک خاطره از روز معلم بیشتر ندارم. آن هم مربوط می‏شود به هدیه‏ای که بغل دستی‏ام برای روز معلم تدارک دیده بود نه خودم. پسری که اسم و فامیل و چهره و تیپ و حتی صدایش را هم هنوز دقیق و درست یادم هست. اول دبستان بودیم. یعنی دقیقا دورترین خاطره‏ی ممکن از روز معلم. اسمش محمد جعفری بود. لاغر و دیلاق. قد بلندتر از بقیه. کم حرفتر. محو تر. یک لبخند همیشگی و مهربان روی صورتش داشت که انگار با همان به دنیا آمده بود. لبخند بعضی‏ها مادرزادیست. می‏گفتند پدرش رفتگر است. برای روز معلم یک ورق از لای دفترش کنده بود و دور تا دورش را با مداد قرمز گل‏کاری کرده بود. یک متن فدایت شوم هم با همان دست خط کلاس اولیِ گشاد گشاد و کج و کوله، وسط گل و بته ها نوشته بود که خدا می‏داند چند تا غلط املایی داشت. بچه بودیم دیگر، عادت داشتیم هی توی کار هم سرک بکشیم و بپرسیم هدیه‏ی تو چیست، مال تو چیست، تو چه خریده‏ای و از این کارها. هر که از او می‏پرسید تو چه خریده‏ای بدون هیچ حرفی با همان لبخند پک و پهن فراموش نشدنی ورقش را نشان میداد و چیزی نمی‏گفت. ما هم بی شعورتر از این حرف‏ها بودیم که چیزی دستگیرمان بشود. ته دلمان تعجب می‏کردیم و می‏رفتیم سراغ نفر بعد. خاطره‏ی آن لحظه برایم آنقدر زنده و قوی‏ست که هنوز هم پس از گذشت بیش از بیست سال اگر حس و حالم را رها کنم و به خودم مجال بدهم به راحتی احتمال در آمدن اشکم وجود دارد. غرض اینکه یک لحظاتی، یک اسم‏هایی، یک لبخندهایی، یک آدم‏هایی، یک کارهایی درست مثل اساطیر جاودانه‏اند. هیچ وقت فراموش نمی‏شوند.

 

/ 8 نظر / 22 بازدید
رضا کاظمی

آفرین علی... حس خوبی بهم داد... مرسی... در ضمن: الهی بمیری که معلوم نیست کجایی دلمون الکی الکی برات تنگ شده!!!!!!!!!1 خوبی علی؟

مداد گلی

و ان وقت میبینیم یک وقت هایی و یک کار هایی و یک حماقت هایی از خودمان هم هیچ وقت یادمان نمی رود. که چه کردیم با بعضی ها

بانو

آخی! چقدر دلم 7 سالگی و سادگی و بچگی خواست! و چقدر از عنوان پستت کیفور شدم و امیدوارم رفیق با مرامت اینجا رو بخونه و کیف کنه!

پیام

حالا بچه رفتگرها کت باباشونو در میارن چهل تیکه میکنن که هدیه ما هم باید مث فلانی باشه که باباش بنگاه داره .

پگاه

عجب ... امیدوارم معلمتون اونقدر با شعور بوده باشه که بفهمه ارزش اون هدیه را

پیچولیده در وجود خویش

منم یه همکلاسی داشتم که هیچ وقت یادم نمیره رو نیمکت جیش کرد.کلاس تعطیل شد.اونم یه جور به ما خدمت کرد. هیچ وقت یادم نمیره!

مث شب نم

اي هفت سالگي ، بعد از تو هر چه رفت .. در انبوهي از جنون و جهالت رفت ... خاطره هفت سالگي تو .. از آدم اساطيري جاودانه ي داستان تو .. به دلم نشست .. اونقدر كه لبخند روي صورت محمد ، اشك رو مهمان لحظه ي دلتنگيم كرد ... حق با توئه ، یک لحظاتی، یک اسم‏هایی، یک لبخندهایی، یک آدم‏هایی، یک کارهایی درست مثل اساطیر جاودانه‏اند. هیچ وقت فراموش نمی‏شوند.

خروشچف ماخین

یعضی وقتا بعضی آدما یه جورین.. یه جوری که آدم باید براشون کلاه از سرش برداره...