داستانک

داستانک، زیر 500 کاراکتر.....به یاد رضا کاظمی و شبهای فیس بوک

سلام نماز را که دادند سر خم کرد بیخ گوشم گفت برادر! من اتیوپی، من اسلام. آمد اینجا آخوند کرد. خواست متعه شد اما کجا؟ چطور؟ گرفتم چه مرگش است. ادامه داد که: ما در اتیوپی هفته ای دو س.ک.س. اینجا سه ماه آمده ام هیچ. اوضاع خراب، حال بد. پرسیدم چند سال داری؟ جواب داد 20. گفتم برادر! من ایران، من اسلام. اینجا زندگی کرد. 28 سال است که اوضاع خراب، حال بد. ایران س.ک.س ممنوع، غریزه گناه، زندگی حرام. گفت مگر شد؟ گفتم چرا نشد؟ کردند شد.

 ...

گفت اجازه دهید باز هم بگویم. و با کمال میل اجازه دادم و باز هم گفت شرمنده. یک خواهش میکنم خشک و خالی هم از دهنم در نیامد که نیامد که عمرا می آمد. ادامه داد که: داستانتان حرف نداشت، باقی داوران هم نظرشان همین بود، اما خب... مضمون کم و بیش اروتیکی داشت. میدانید که نمیشد انتخابتان کرد. گفتم میدانم و میدانستم، برای همین فرستادمش. با مکث پرسید: که انتخاب نشود؟! جواب دادم خیر؛ که شرمنده تان کنم.

 ...

صادقانه جواب دادم دومین نفر! و همین همه چیز را ریخت به هم. بُغ کرد نشست پشت به من که یعنی قهر. که یعنی چرا غزلم را قبل از او به یک نفر دیگر هم تقدیم کرده ام. آخر آدم عاقل چرا چیزی بپرسد که پاسخ خوشایندش دروغ است و جواب صادقانه اش ضد حال؟! این را به خودش هم گفتم. جوابی نداد. به عنوان آخرین دفاع فقط همین توی دهنم چرخید که: هر چه باشد از ورزشکارها بهترم که مدالی را به ملتی تقدیم میکنند! پیچید به خودش که خنده را به ضرب و زور زیاد قورت دهد. بعد چرخید رو به من پشت چشم نازک کرد که یعنی یعنی! نازم را بکش ببینم چطور میشود حالا

...

هی گفت هی نگفتم. هی نیش و کنایه زد حرفی نزدم. هی بی ادبی کرد بی خیالی کردم. گوشها را یکی در کردم و یکی دروازه. شنیده را نشنیده گرفتم، دیده را ندیده انگار کردم. نشستم یک گوشه شاخ سبیلم را تاب دادم. جانب حرمت فرو نگذاشتم. زدم به کوچه ی علی چپ. حواله به تخم چپم دادم. هر چه به روی بزرگواری نیاوردم از رو نرفت که نمیرفت که گاله را نمی بست. آخرش دیدم اینطور نمیشود. پاشنه ی دهنم را کشیدم و افتادم به سقط گفتن و هی دشنام پشت دشنام و فحش پشت فحش. یکی رکیکتر از دیگری. کلفت و درشت، آبدار. هی رنگ عوض کرد؛ سرخ، سفید، بنفش. زرد کرد. قهوه ای شد. خفه خوان گرفت. چه میکردم خب؟! گاهی اگر نگوزی پشت سرت صفحه میگذارند که کون فلانی سوراخ نیست.

....

موخره: داستانم روی سایت اثر با عنوان من یک جدیدم. زیر چهل سال کلیک نفرمایند! (بازار گرمی آبدوغ خیاری)

 

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساغر

افتــخار کردیم.. جناب علی کیا

الهام

Kollan sabket avaz shode ha Rafte be samte rok guiie ghaliiiiiz [نیشخند]] Yekesh akharesh buda

خروشچف ماخین

سلام علی همین دیروز داشتم فکر می کردم نیستی و چرا آپ نمی کنی نگو داشتی با یه داستان جدید میومدی!!(اه ! اه! تیریپ مجری گری لوس!!:دی) خوب تخیلت کار می کنه ها.. مغز من که قفل کرده دیگه چه برسه به تخیلم! داستانت کمدی ا ر و ت ی ک بودا.. به نظر من خوب شروع ش کرده بودی.. یه دونه تشبیه جالب هم توش داشتی:"مثل جسد زیر دست مرده شور چند بار از این پهلو به آن پهلو شد، " خوشم اومد از این. قضیه ی خارشه خوب بود و این که ازش رسیدی به آزار ج ن س ی یر دبیر!!:دی ولی دلم نمی خواست آخرش به یه نتیجه ای برسه.. دلم می خواست از فرط خارش و حرس نسبت به سردبیر بمیره!!:دی پایان بندی مسخره ای بود؟.. می دونم.. گفتم قفل شدم کلا!:دی

خروس بی محل

باز هم همون اتيوپي ها !!! به قول يكي از وبلاگ نويس ها : در مملكتي كه گربه هايش آزادنه در ملا عام جفت گيري مي كنند من حق ندارم در خيابان دست ترا بگيرم !...

حوا

این چهار بند همینجوری زیر هم آمده اند یا ارتباطی هم دارند؟ سه تای اول را می توانم ربط بدهم. مثلا فرایند تبدیل تدریجی امر عمومی به حس خصوصی .آخری را، نچ. نگرفتم

نیلوفر

1.امممم!!!!اتوضیح می دادید که ما کلاً آدم های نرمالی نیستیم! 2.بهترین جواب بود!ایول! 3. :)) !! آخرش خدا بود!! 4.کلاَ آدم نباید این قدر به خودش فشار بیاره که به هو منفجر بشه... :)

فاطمه

دیگه انقد خاکی هستید تو بیان به گلی تمایل پیدا کردید!!! :)) تازگی ها اراجیف را تحویل می‌گیرند ولی نوشته‌هایی که ارزشش رو دارن به عناوین مختلف ... ... ظاهراً اینجا همه چی گناهه، فکر کردن هم حتی!

فاطمه

دیگه انقد خاکی هستید تو بیان به گلی تمایل پیدا کردید!!! :)) تازگی ها اراجیف را تحویل می‌گیرند ولی نوشته‌هایی که ارزشش رو دارن به عناوین مختلف ... ... ظاهراً اینجا همه چی گناهه، فکر کردن هم حتی!