نامه به خوشگلِ مشکل

نامه به خوشگلِ مشکل

عشق عزیز، قرار گذاشته‎ایم با رفقا، برویم سمت بیابانهای سمنان محض خاطر داد و بیداد. از تو چه پنهان فتقمان هوای در آمدن کرده، یک جایمان هوس پاره شدن.(حنجره را عرض میکنم) صوفی‎آباد را انتخاب کردیم که بیشتر از دویست کیلومتر فاصله دارد با تهران. آخر داد زدن آداب خاص خودش را دارد. همینطور بیخود و بی جهت نمیشود. اول از همه باید آنقدر از مشکلاتت دور شوی که دلت برایشان تنگ شود. دیگر اینکه بی برو برگرد باید در دل بیابان باشی. مناطق کوهستانی افاقه نمیکند. کوه مشکلاتت را چند برابر نشان میدهد. پژواک داد را چندین بار با قدرت تمام به سمت خودت باز میگرداند. صدایت را بلند جلوه میدهد و مشکلاتت را بزرگ. مصائبت را هضم نمیکند. توی صورتت میزند. بیابان اما سنگ صبور خوبی‎ست برای دل پر درد. دادت را می بلعد. صدایت را میخورد. طوری که هر چه داد میزنی کم به نظر می‎آید. همه‎ی بدبختی‎هایت را در خود هضم میکند و کوچک و کم نشان میدهد. برای همین است که درد و دل با او آرامش بخش است. برای همین است که ایده‎ی بیابان‎زدایی به شکل افراطی‎اش مزخرف محض است. اگر به ازای هر فرد، چند متر مربع فضای سبز لازم است دست کم یک کیلومتر مربع بیابان هم ضرورت دارد. آدم امروز بیشتر از فضای سبز به بیابان احتیاج دارد. زندگی کردن با وجود بیابان بیشتر می‎چسبد؛ که رک و رکیکش میشود: بیابان زندگی را کردنی‎تر میسازد. حالا بقیه را نمیدانم. من که میخواهم نام تو را فریاد کنم. باقی مسائل اینقدرها اهمیت ندارند. با یکی دو داد کوچک در حمام خانه‎ی خود آدم حل میشوند. تو تنها مشکلی هستی که در شان عظمت بیابانی. تنها مساله‎ای که بی شک و شبهه، می‎ارزد آدم یک جایش را برایت پاره کند و جر بدهد.(ک.و.ن را عرض میکنم)

 

/ 11 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خلوت گزیده!

ایهام تیتر خیلی با حال بود"خوشگل مشکل"!!![نیشخند] بعد از اینکه اونجا کلی داد و بیداد کردی،برای تشکر از سنگ صبوری بیابون یه آواز در مقام داد و بیدا بهش تقدیم کن[گل]

خروشچف ماخین

اینا از تبعاتِ عشقه یا فشاز زندگی؟ عشقه اگه امیدوارم هیچ وقت از سرت نیفته:دی

بانو

1.اين همون باكره همسايه نيست؟:دي ‏2.مكه دستم بهش نرسه‏! ‏3.زياد از جاهاي جرخوردنيت مايه نذار‏!بعيد ميدونم بعد جرخوردنشون عشق عزيز تمايلي به ادامه دادن داشته باشه‏!‏:دي

فاطمه

صداقتی که توی واژه‎هات حس کردم رو دوس داشتم... . . . گاهی آدم همه‌ی درداش توی این شعر شلوغ تا مرز خفگی می‌برتش... هممون بیابون لازمیم!!! . . . کاش می‌شد توی یه جای اینطوری زندگی کرد...

davood

با سلام مطلبت را خواندم .بیابان زدایی خیالی بیش نیست.ترجیح میدهم غروب یک بیابان راتجربه کنم چون من در لابلای بلندترین کوهستان ایرانم.منتظر نقد شما هستم با یک داستان کوتاه

سمیه

چطوری؟ دلمان حسابی برایتان تنگولیده![چشمک]

حوا

دردِ دل عزیزجان، نه درد و دل. اون نامه ی قبلی خیلی دل‌بَر تر بود. بر شما باد به نوشتن نامه‌های دلبرانه! :)

countdown

منهای بی ادبیاش که حوصله شونو ندارم (نظر شخصیه و لطفا فحش ندید وقتی میخونید !)، نوشته خوبی بود ! همینجوری ... نزدیکتر از این جایی که فرمودید نمیشناسیت ؟ مام بیایان واجبیم ، در ضمن کمبود امکاناتم داریم [نیشخند]

فریاد زیر آب

خیلی ببخشید ما هفت ماه نبودیم یکی یادی از ما نکرد، حالا کی بیابون لازمه؟ بریم هوار کنیم چرا ما مث این نیم تنه ورپریده نمی تونیم بنویسیم. ولی جدی ، قوی می نویسی. الهی این سانسور سانسورچی ور بیفته تو رو پابلیش شده ببینیم.