طفلکی ما 2

طفلکی ما

همیشه که اینطور نبود. روزهایی هم بود که اطلاع از چند و چون انواع ص.ک.ص با فشار دادن ساده‏ی چند تا دکمه‏ی کیبورد به دست نمی‏آمد. نه از بزرگترها میشد این چیزها را پرسید و نه سی‏دی و اینترنت و بلوتوثی دم دست بود که به کار بیاید. دوستانمان هم که بوق‏تر از خودمان. هر کدام یک نظریه‏ی موهوم با صد تا اما و اگر در این زمینه داشتند که ته مانده‏ی دروغهای سر هم کرده‏ی پدر و مادرهایشان بود. هیچ مرجعی برای یادگیری وجود نداشت. درست مثل آدم و حوایی بودیم که تازه به زمین هبوط کرده باشند. در واقع ما از هیچ کس و هیچ چیز ص.ک.ص را یاد نگرفتیم. ما ص.ک.ص را ذره ذره از لابلای نگاه‏های هوس آلود مردان و عشوه‏های زنان، از رهگذر غریزه‏ی درونی خودمان کشف کردیم. خیلی فرق هست بین یاد گرفتن و کشف کردن. آدمها به اکتشافات خودشان حس مالکیت دارند. شاید برای همین است که همیشه فکر میکنم نسل ما خیلی هات‏تر از نسل پس از خود است! خوب یادم هست پانزده سالم که بود گنده‏لات کلاس پیغام و پسغام فرستاد برای خواص که زنگ تفریح توی دستشویی مدرسه حاضر باشید، عکس ص.ک.صی آورده ام تر حلوا. من هم از خواص بودم . با اینکه شاگرد اول کلاس بودم اما همیشه رابطه‏ام با اراذل بهتر بود تا افاضل. زنگ که خورد لابلای لشگری از چاقوکشان مدرسه راهی دستشویی شدیم. گویا پیغام برای کلاسهای دیگر هم فرستاده شده بود. در آن فضای آکنده از بوی گند چنان به دور گنده‏لات کلاس حلقه زده بودیم که حواریون دور پیامبرشان. این بار پیام پیامبر تصویری بود. انگار آمده بود یک بار برای همیشه عکس خدا را نشان خلق الله بدهد و خیال همه را راحت کند. آرام دست کرد از زیر لباسش یک پوستر لوله کرده در آورد. صدا از کسی در نمی‏آمد. قلبمان تند تند میزد و عرق سرد روی صورتمان نشسته بود. بازش کرد. با چشمهای گرد شده نگاه میکردیم. دهنمان خشک شده بود و نفسمان حبس. تصویر تمام قد زن خواننده‏ای روبرویمان بود که یک لباس آستین حلقه‏ای به تن داشت و یک مینی ژوپ. میکروفون را هم گرفته بود توی دستش و رفته بود توی حال. تمام چیزی که از آن زن معلوم بود دستها بود و پاها. این همان عکس ص.ک.صی تر حلوایی بود که دیدنش را لحظه‏ی سرنوشت سازی در زندگی‏مان به حساب آوردیم و بابتش به بچه مثبت‏های کلاس پز دادیم. عکسی که پس از دیدنش کلی احساس مرد شدن کردیم.

طفلکیت تا کجا!

 

/ 18 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Morteza

من موقعی که دبستان بودیم توی درس دینی بهمون گفتن چیزی که به زور از کسی گرفته شود آن غصبی است ... چند روز بعدش داداش کوچیکه من توشله ( تیله ) هامو ازم کش رفت و گذاشت توی جیب شلوارش... بعدش بابام گفت برو وضو بگیر تا بهت نماز یاد بدم .. منم گفتم نماز ش درست نیست چون غصبیه .. داداشم هم که معنیشو نمی دونست یک فحش آبدار داد و دعوا شروع شد ... بعدها فهمید که منظور از غصبی چی بوده

غضنفر

واااااااااییی... خیلی باحال بود[قهقهه] ولی شما کجا و نوجوونای امروزی کجا [افسوس]

مارال

ببین عالی بوووووووووووووود عالی! تو عمرم انقد نخندیده بوووووووووووووووووودم

خود...... ارضایی

من هم مامانم تا اونجا که تونسته بود تخیلات تحویلم داده بود و کلا چیز زیادی نمی فهمیدم / یادمه اولین بار که تو جمع دوستانه توی کلاس یکی از بچه ها واسمون تعریف کرد اصل ماجرا رو / چشمام چهارتا شده بود / گرد / متحیر تا مدت ها مونده بودم !

فاطمه

چند ماهی هست که بی صدا میام وبلاگتونو می خونم و می رم. قشنگ می نویسین. چه قدر خوب و چه قدر بد! خوب برای این که لذت می برم از نوشته هاتون و بد برای این که الحسود لا یسود! که عشق نوشتن داریم و توانش و سوادش را خیر نمی دونم چرا انقد این جمله طفلکیت تا کجا بهم چسبید:-??

مانی

عیب نداره عوضش ما هات تریم.

علی

هه هه هه ! خيلي قشنگ بود .

شادی

بمیری! کلی خندیدم. منم یادمه یه دفتر از این عکس مکس ها داشتم ( از زورنالهای قدیمی و ... چیزهایی که به دستم می رسید یا تو زیرزمین خونه بیدا می کردم درست کرده بودم) یه روز بسرداییم تو اتاقم کشفش کرده بود. اصرار که بده ببینم. ولی الان که فکرش را می کنم خنده ام می ګیره! همینجوریها بود. یه خانم با لباس باز، نهایتا دامن کوتاه و سوتین ... تسلیم شدم و دادم دید. ولی انګار داشت منو لخت نګاه می کرد بس که خجالت کشیدم از کشفش!!