خود درمانی

خود درمانی

انگار که سوسکی به تختش اومده باشه! از جا پرید و جیغ کشید و همینطور که بی اختیار بالا و پایین می‌پرید خودشو به کلید برق رسوند. لامپ رو روشن کرد، با دستهایی که هنوز می‌لرزید. همه چیز مرتب بود. تخت بود و تنهایی. نفسشو بیرون داد و یکبار دیگه از حس چندش آوری که بهش دست داده بود لرزید.

چندمین شب پیاپی بود که کابوسی با اون چشمهای شهوتی و حریص، اون دستهای چسبانک و نفسهای داغ به تختش خزیده بود. جانوری که انگار شبیه جنس نر از گونه ی انسان بود هر شب از پایین پاش مثل مار به روی تخت می‌خزید. از پشت به تنش می‌چسبید، دستهاش رو روی سینه هاش قفل می‌کرد و گردنشو می‌لیسید.

خوشحال بود از اینکه امشب هم مثل شبهای پیش، قبل از اینکه دیر بشه از خواب پریده بود اما هنوز هم زبری موی صورت جانور رو روی گردنش احساس می‌کرد، و بوی تنش رو که یاد آور تعفن خونی بود که در اولین تجربه‌ی عادت ماهانه‌اش استشمام کرده بود. بی خوابی این چند شب کم کم داشت عصبیش می‌کرد. با اینکه به قرص خواب اعتقادی نداشت اما انگار چاره‌ای نبود که برای رسیدن به روزمرگی‌های معمولش از این اختراع عظیم بشری استفاده کنه! قرص رو با ته مونده‌ی آبی که از سر شب توی لیوان مونده بود بالا انداخت. گرم بود و طعم موندگی می‌داد.

ـ اینم از فایده ی نیمه ی پر لیوان!

و قرص رو قورت داد.

.....

فردا که از خواب پا شد احساس کرد حفره‌ای در درونش ایجاد شده. خلائی که به یاد نمی‌آورد تا پیش از این چه چیز جاش رو پر کرده بود. تهیگاهی در روح. انگار که موش کور کنجکاوی درونش رو با چنگال‌های کثیفش نقب زده باشه. تونلی به طول بیست و پنج سال زندگی پوچش که در نهایت دخترانگیش رو به زنانگیش متصل می‌کرد.

احساس فاحشگی می‌کرد و چیزی در درونش از بین رفته بود که شاید بکارت نام داشت!

 

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
..

این رو دوباره بخون: "... خلائی که به یاد نمی‌آورد تا پیش از این چه چیز جاش رو پر کرده بود. تهیگاهی در روح..." و این رو هم بخون: "... تونلی به طول بیست و پنج سال زندگی پوچش که در نهایت دخترانگیش رو به زنانگیش متصل می‌کرد ..." بگم؟ دختر داستان تو از یه چیزی می‌ترسید. دختر داستان تو می‌خواست به همون زندگی نارس‌ش ادامه بده. (به هر دلیلی) خوف داشت از اینکه پا به مرحله بعدی بذاره. این ترس باید از بین می‌رفت. این ترس رو ذهن ناخودآگاه دختر با استفاده از یک رویا کمرنگ‌تر کرد. حالا دختر می‌تونه راحت‌تر به مسائل فکر کنه. بی‌دغدغه‌تر شاید. آسوده‌خاطرتر. بدون حساسیتی بی‌جهت و دروغین.

..

چند بار دیگه خوندم حس این پست رو خیلی دوس دارم. منو یاد داستان‌های کوتاه ریموند کارور می‌ندازه. حقیقت‌ش رو بخوای، با توجه به اون حسی که من دارم از این پست، عنوان پست رو نمی‌پسندم. نمی‌گم عنوانش بی‌معناست‌‌هااا. اتفاقا خیلی هم تاثیرگذاره. می‌گم شاید می‌شد عنوان بهتری انتخاب کرد.

علي

براي دو نقطه: خوشبختانه شما به خاطر اطلاع از مباحث روانكاوي يونگ داستان رو خوب فهميدي و اصلا نيازي به توضيحات من نداشتي يونگ كه به قول خودش بيشتر از هشتاد هزار خواب رو تحليل كرده، بر مبناي استقرا و در كنار اون نماد شناسي معتقده عنصر نرينه ي (آنيموس) زني كه نيروي جنسي خودشو (يا به طور كلي ارتباط با جنس مخالف رو ) به هر دليلي (اعم از فشار فرهنگي خانواداه، ترس، مشغله ي معيشت و...) سركوب كرده در خواب به صورت هيولايي رعب آور نمود پيدا ميكنه. تنها راه چيرگي بر اين هيولا و ضربه نخوردن از اون ايجاد ارتباط با اونه. به طوري كه بعد از ايجاد ارتباط ناگهان هيولا چهره ي متعادل و خوبي پيدا ميكنه. در حقيقت توجه خودآگاهانه ي زن به عنصر نرينه اش جنبه هاي منفي و مخرب و خطرناك عنصر نرينه ي درون زن رو از بين ميبره و با تعادل بخشيدن به اون تبديلش ميكنه به يه همراه دروني كه جنبه هاي مثبت مردانه از قبيل خلاقيت و شجاعت و خرد رو در اختيار زن ميذاره.

علي

يكي از شاگردهاي يونگ اين مطلب رو با ياد آوري افسانه ي "ديو و دلبر" يا به روايتي "زشت و زيبا" تحليل ميكنه كه چطور در نهايت مهرورزي دلبر نسبت به ديو، سرشت حقيقي ديو آشكار ميشه و ديو به صورت شاهزاده ي زيبايي در مياد كه به خاطرافسون جادوگري به هيبت وحشتناك ديو در اومده بود. بابت توجه و تحليلت خيلي ممنون كلي كار منو راحت كردي[زبان]

علي

براي الهام: [نیشخند] شطرنجي بفرماييد لطفا [نیشخند]

nooshin29

با توضیحت متوجه شدم. خیلی عالی نوشتی. ولی نظری ندارم

..

[چشمک]قابلی نداشت

..

`پستانهای یه زن نماد مادر بودن و تغذیه ککندگیشه. بنا به نظریات اریک برن: انگار یه رابطه ی "والد کودک" بین دختر و اون مرد وجود داره

..

مرد آویزون سینه های زن میشه (انگار حمایت می خواد) و گردن زن رو میلیسه( دوس داره بازی کنه) اینا ویژگی کودک درون مرده. اما اون دختر در قالب والد درونش تعامل میکنه. یه نگاه عمودی و عاقل اندر سفیه به مرد داره

مریم

mitunam begam taghriban hichy nafahmidam:(:D