جغور بغور...خطر ابتلا به سوء هاضمه!

 

جغور بغور؛ خطر ابتلاء به سو ء هاضمه!

 

! ) با اینکه هر دو به نظر همدیگه احمق میایم با این حال عکس العمل متفاوتی از خودمون نشون میدیم. آدما تو موقعیت یکسان واکنشهای متفاوتی بروز میدن. من به احمقی که روبروم نشسته بدون هیچ حرفی نگاه میکنم و لبخند میزنم و اون برای قانع کردن احمقی که روبروش نشسته بی وقفه با عصبانیت حرف میزنه و به خیال خودش استدلال میکنه!

تو اون لحظه پیش خودم آرزو میکنم ای کاش تو مسائلی از این دست هم، مثل علوم تجربی یه مرجع عینی و انضمامی وجود داشت که با انجام آزمایش روی اون، نتیجه (هر چند به صورت موقت!) معلوم میشد و دهن مخالفان (هر چند به صورت موقت!) از حرکت می ایستاد! هنوز چند لحظه ای از عمر این خیال شیرین سپری نشده که عبارتی به تلخی پوزرخند تو ذهنم تیک میخوره و شیرینی این خیال رو کوفتم میکنه: زهی تصور باطل زهی خیال محال!

...

!! ) احمقی که روبروم نشسته بود هنوز روبروم نشسته و داره با همون حرارت و همون حرکات دست و پا و سر برای احمقی که روبروش نشسته صغری کبری میچینه! بنده خدا داره از همه ی وجودش مایه میذاره! مخصوصا وقتی لبخندهای منو میبینه به این خیال که تلاشهای مذبوحانه اش داره کم کمک به ثمر میشینه و احمق روبروش نمه نمه داره به راه راست هدایت میشه بیشتر انرژی میگیره و بیشتر مایه میذاره! منم که حسابی حس سادیسمی بهم دست داده همینطور که زور میزنم فیگور لبخند زدن از روی لبم محو نشه تو دلم آرزو میکنم ای کاش حماقت شاخی بود که روی سر آدم احمق سبز میشد! اینجوری الان به جای بحث بیخود کردن و زور الکی زدن شاخهای روی سرمون رو اندازه می گرفتیم و می فهمیدیم کدوممون گوزن تره! بدبختانه از عمر این آرزوی شیرین هم چیزی سپری نشده که عبارتی به تلخی پوزخند تو ذهنم تیک میخوره و شیرینی این خیال رو کوفتم میکنه: زهی تصور باطل زهی خیال محال!

...

!!! و !!!! ) با دیدن هیجان مضاعفی که توی حرف زدن احمق روبروم ایجاد شده متوجه میشم که راهکار سادیسمیم موثر واقع شده! حالا دیگه گاهی از فرط هیجان نیم خیز میشه، این پا اون پا میشه، خودشو جابجا میکنه و حتی اگه بشه و بتونه یه کمی به احمق روبروش نزدیکتر میشه. به طرز دیوانه واری فک میزنه!.... فک میزنه، فک میزنه، فک میزنه!...از مردم فک میزنه. درست ترش اینه که بگم از طرف مردم فک میزنه. طوری قرص و محکم این کار رو میکنه که انگار وکیل و وصی هفتاد میلیون نفر آدمه. ناخودآگاه یاد یکی از اون دیالوگهای طلایی سریال سربداران میفتم که قاضی شارح (علی نصیریان) با اون لحن و بیان عالیش رو به یکی از سرداران مغول که دم از مردم میزنه میگه:

مردم! مردم! سرتاسر تاریخ را انباشته اید از این مردم! سیراب کرده اید از خون ایشان، این تشنه ی سیراب ناشدنی را!

فلاش بک من به سربداران تموم میشه و فک زدن اون همچنان ادامه داره!......فک میزنه، فک میزنه، فک میزنه! اونقدر که آرزو میکنم ای کاش زورم به قدری زیاد بود که یه مشت حواله ی فکش میکردم و می چسبوندمش به سقف! بی اختیار میرم تو فکر و خیال! تصور قیافه ی مستاصل احمق روبروم در حالیکه سرش از سقف زده بیرون و دست و پاش تو هوا تکون میخوره لبخند من و هیجان اونو توأمان بیشتر میکنه!

این بار بلافاصله قبل از اینکه اون پوزخند ذهنی تلخ مزه، شیرینی این خیال رو کوفتم کنه خودم یه کمی لب و لوچه ام رو جمع و جور میکنم و زیر لب میگم: زهی تصور باطل زهی خیال محال! لااقل اینجوری سنگین تره!

ـ چیزی فرمودید؟

ـ نخیر! فقط عرض کردم ای کاش ریشه ی این سو ء تفاهم لعنتی از عالم هستی برچیده میشد! اینجوری حداقل دیگه لبخندهای من شما رو به اشتباه نمی انداخت!

و به طرز عجیبی خفه میشه!

....

پشت صحنه ی 1:

راننده: پول در آوردن خیلی سخت شده آقا!...

من: آره...پول این روزا خیلی گرون شده!

راننده: تازه بعدشم که به زور، دوزار ده شاهی در میاری مثل گ... خرج میشه!

من: آره...پول این روزا خیلی ارزون شده!

کلوز آپ راننده:

 

پشت صحنه ی 2:

شیرین تو وبش: (بعد از اتمام بازی آرزوهای سال نو)پنج نفر رو هم بندازم تو هچل: لبخند تلخ، آنا، سمیک، میم لام، کاکتوس، اسپریچو، علی.......شد هفت تا!

من تو کامنتدونی شیرین: خوشبختانه به قول اسپریچو ما عضو علی البدلیم! میتونیم یه جوری از زیر دعوتت شونه خالی کنیم!

شیرین تو کامنتدونی من: اصلا این خبرا نیست! به اسپریچو هم گفتم! من از قصد هفت تا گفتم که بد جنسیمو ثابت کنم و تعداد بیشتری رو بندازم تو هچل!.....زود مینویسی وگرنه خودم افشا میکنم!

...

موخره ی 1:  !!!!! ) اینطور که پیداست تو بازی آرزوهای سال نو باید مهمترین آرزو به عنوان آرزوی پنجم و آخر ذکر بشه. ولی در مورد من این مساله یه کمی فرق داره. چون آرزوی پنجم من در واقع اولین آرزومه. آخه بلافاصله بعد از اینکه از جریان بازی آرزوها با خبر شدم از ته دل آرزو کردم که ای کاش کسی منو به این بازی دعوت نکنه! (این همون آرزویی بود که در مورد بازی شب یلدا هم کردم و برآورده نشد!) متاسفانه هنوز چیزی از عمر این آرزوم سپری نشده بود که این بار به جای اون پوزخند ذهنی تلخ مزه، شیرین عزیز شیرینی این آرزو رو کوفتم کرد و با دعوتش به زبون بی زبونی بهم گفت که: زهی تصور باطل زهی خیال محال!

موخره ی 2: موخره ی بالا کاملا یه شوخی بود. شیرین جان دستت درد نکنه که دعوتم کردی. اگر چه منو انداختی تو هچل ولی انصافا این هچل از اون هچلای شیرینه.خراب مرامتم! صفاتو!!

موخره ی 3: از اونجا که دیگه سال نو همچین خیلی هم نو نیست از خیر دعوت کردن پنج نفر دیگه میگذرم. الان میتونید با خیال راحت به زندگیتون ادامه بدید!

موخره ی 4: معمولا هر پستی یه پشتی داره! یه پشت صحنه که تقریبا و بلکه تحقیقا شان نزول اون پسته. البته بعضی پشت صحنه ها رو نمیشه گفت!! ولی اونایی رو که بشه گفت از این به بعد مینویسم!....از قضا این پست دو تا پشت صحنه داشت! چون در واقع ترکیبی بود از دو تا مطلب: پست معمولی خودم، به علاوه ی بازی آرزوها. برا همینم هست که طولانی شده! (اینو برای ماست مالی طولانی بودن این پست نوشتم! ضابلو همش زدم نه؟!)

موخره ی 5: مرجع عینی و انضمامی با مرجع تقلید فرق داره ها!فرقشونم تو خاصیت آزمایش پذیریه!

موخره ی 6: واحد شمارش آرزو = !

موخره ی 7: آقا جان من به چه زبونی به تو بگم؟! تو هیچ وقت مزاحم نیستی عزیز من! نه موقع فکر کردن به یه مطلب، نه نوشتن یه مطلب، نه پست کردنش و نه حتی بعد و قبل اون! (اینطور که پیداست بعضی موخره ها هم پشت صحنه داره!)

 

 

/ 87 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منم ديگه!

همينجوری! وقتی اينجا خلوته آدم دلش ميخواد شيطونی کنه... فکر نکنم که اينجا هيچوقت به عمرش اين همه سکوت رو ديده باشه....

منم ديگه!

اينجا رو ميخوام آپ کنم! برگ زمونه بر ميگرده نه؟؟ ما که هستیممممم تا شما چی بخوای....

منم ديگه!

هشتادميش هم مال خودمه! ازين که اينجا هيچکس نيست دلم گرفته اما خوبيش اينه که آدم همه ی عناوين اول دومی ... هشتادمی رو تنهايی به خودش اختصاص ميده!

بانو

هميشه فاصله ای هست ميان پنجره و ديدن! چرا نگاه نکردم؟.... دقیقا سه ماه! این مدت برای تنبيه ما کافی نيست؟ صبر ميکنم......

بانو

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند پنجره ها تار عنکبوت گرفتند....

بانو

ياد ترانه ی بيا برگرد به خونه ی سياوش افتادمممم

بانو

خدايی اين همه وفاداری يه پورسانتی چيزی نميخواد؟؟؟

بانو

تازه الان فهميدی؟؟؟

ستايش

من يه راهی واسه نظر دادن پيدا کردم .متن وبلاگتون خيلی واسم جالب بود. حرفای قشنگی زدين ولی يک طرفه رفتی پيش قاضی حتما خيلی هم راضی هستی نوشته هاتون قشنگه تو وبلاگ ممکنه آدم واسه دل خودش بنويسه ولی گاهی اوقات اطلاعات مفيدی که شما دارين ممکن به درد امثال من بخوره

نگين

كجايي ؟