ادبیات چگونه ممکن است؟

ادبیات چگونه ممکن است؟

هر کار میکنم نمیتوانم چیزی بنویسم که نمیتوانم. یعنی نمیگذارند بنویسم که نمیگذارند. نه اینکه قصد و عمدی در کار باشدها. اصلا اوضاع طوریست که آدم از عهده‏ی نوشتن بر نمی‏آید که نمی‏آید. دور و اطرافم پر است از هیاهو. پر است از جار و جنجالهایی که نمیگذارند صدای ذهن و دل آدم به گوش خودکارش برسد. مادرم سلس القول دارد و پدرم سلس البول. اثباتش هم معاینه و دکتر و درمانگاه نمیخواهد. روزی ده بار مرضشان عود میکند لااقل. کافیست تا پدرم رخت و لباسش را گذاشته باشد روی مبل یا پس از صرف چای در قندان را خوب چفت نکرده باشد، و یا مثلا به جای بربری که سفارش مادرم بوده لواش خریده باشد. آن وقت سلس القول مادرم بالا میزند و آنقدر غر و لند میکند تا سلس البول پدرم هم عود کند و با صدایی که به عمد یک اکتاو بالاتر از مادرم تنظیم شده هی بی ربط و با ربط به یک جای زندگیمان بشاشد: شاشیدم به روح پدرت، شاشیدم به این زندگی، شاشیدم به این همه قسط و قرض و چندرغاز حقوق، شاشیدم به آن غذایی که داری درست میکنی، شاشیدم به فنجانهای توی کابینت، به پس کله‏ی بچه‏هایی که تربیت کردی! به اینجا و آنجا و این و آن و فلان و بهمان. بزنم به تخته انگار مثانه‏اش قد یک تانکر هم آب بر میدارد. از قرار معلوم تمام زندگی ما نجس است.

حالا تصور کنید آکورد چنین سمفونی گوش نوازی صدای حیاتی باشد که بیخود و بی جهت ولوم چسبانده و دارد با همان لحن مبالغه آمیز دروغ که وقتی میشنوی تمام تن و بدنت کهیر میزند آب و تاب به خبرش میدهد که: در سالروز ولادت با سعادت پنجمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، سرتاسر ایران اسلامی غرق در شادی و سرور است. و روی غرق چنان تاکیدی میکند که شوخی شوخی احساس خفگی دست میدهد به آدم. دو متر آن طرفتر برادرم توی گوگل تاک جوری قربان صدقه‏ی دست و پای بلوری زیدش میرود که مثل حامله‏ها هر دو ثانیه یک بار عق میزنم. بدتر از همه سوپرانوی دختر همسایه است که از توی حمام خانه‏شان هی جیغ و ویغ میکند: آب سرده یخ کردم ماماااااااان. و این کلمه‏ی آخر را طوری کش میدهد که آدم یک طورهاییش میشود. تصور اینکه این صدا دارد از حنجره‏ی یک دختر لخت بیرون میزند خودش کم محرکی نیست لاکردار. مخصوصا که طرف را دیده باشی و بشناسی. الله اکبر از جوان ایرانی. مخیله‏اش به کجاها که قد نمیدهد!

با این همه حتی اگر تمام عالم و آدم هم خفه شوند و مثل رجل معلقه‏ی ابن سینا در خلأ به سر ببری باز هم رخصت و فرصتی برای نوشتن پیدا نخواهی کرد. همه‏ی ما به تنهایی یک ملتیم! هزار هزار آدم جور واجور از صبح تا شب توی سرمان یکریز حرف میزنند و بالا پایین میروند. راست میگویند که "هیچ کس تنها نیست"! بدبختی هم درست در همینجاست. در غفلت از تنهایی که به قول اکتاویو پاز عمیقترین واقعیت بشریست. انگار تمام توش و توان علمی بشر به کمکش آمده‏اند که تنهایی‏اش را سرپوش بگذراند. دنیای ما خیلی پر سر و صداتر است از دنیای اجدادمان. حالا خیلی سخت تر میشود تنها بود. تنهایی انگار که کیمیایی شده باشد، انگار که آرزوی محالی، انگار که آرمانی. به قول کی‏یر کگور در این دوره و زمانه قهرمان کسی‏ست که بتواند لحظه‏ای، فقط لحظه‏ای بدون حضور هیچ کس با خودش تنها باشد.

و هر نویسنده‏ی خوبی یک قهرمان است.

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
بانو

با این که از اولم اصلا ادعای نوشتن نداشتم اما الان فهمیدم که نویسنده هم باشم قهرمان نیستم چون خیلی وقته که از بین این هیاهوها صدام به خودمم نمیرسه!

بانو

چقدر از پاراگراف اول کیف کردم! زدی تو خال پسر! اینجاست که باید گفت: دقیقاااااااااااااَ [خنده]

بانو

حالا خوبه بابا سلسل البول داره[خنده]کار دیگه ای با زندگی و پس کله شماها نمیکنه![نیشخند]

بانو

آخ گفتی ! از این شعار همراه اول متنفرمممم!! فکر کردن واقعا عالیه که دیگه هیچکس تنها نیست؟؟! یعنی اخرین سرمایه مونو هم میخوان بگیرن!!

محمد جواد

سلام یادم نمیاد اخرین بار کی به وبلاگت سر زدم و فقط می دونم مدت زمان زیادی گذشته... هنوز شیرینی سابق رو داره. از اینکه هنوز قدیمی ها هستن خوشحالم...

خانوم مهندس اسبق=جوجوی سابق=غضنفر فعلی

[قهقهه]

غضنفر

پس برای همینه که دیر به دیر آپ میکنی! خانواده و دختر همسایه نمیذارن.[خنده]

الهام

دوست دارم سلس یه جور دیگه بنویسم ولی حالا اشکال نداره همینطوری می نویسیم با سلس القول(با نوشتار کلمه ارتباط برقرار نمیکنم [نیشخند])مشکل دارم از نوع نهادی و شدیدش. انگار کم و بیش خصوصیت عمومی ماماناست. چند وقت پیش به طور آدمی خورده بودیم (جهت احترام به خودم نبود .چند نفر بودیم )که با اینکه حرفاش صد من یه غاز نبود ولی همه از دستش در می رفتیم می گی غیر عمد ولی یا توجیه یا بهونه .به صورت متناوب شلوغی ها اعم از هر نوع زیاد می شه ولی خودش می فهمه که اشتباه کرده درست می شه از طرفداران پرو پا قرص تنهایی ام

بدون چتر

سلام علی جان ...ببخش که به این دیری بهت سر میزنم . مهد کودک حسابی دست و پامو بسته ... ممنون که آمدی و نقد نوشتی ...نکاتی که مورد اشاره ت بود کاملن درست بود ...من گاهی از ترس اینکه قصه از ذهنم بپره مرورش هم نمی کنم . پستهاتو تا آخر خوندم از قصه ت تو سایت اثر لذت بردم ...همون لذت سادیستی که ممکنه گاهی آدم تجربه ش کنه ...بهر حال ...تا بعد...

محسن

خسته نباشی. وجدانن از زبون ما گفتی. مرده شور ببره این زندگیو. فقط حاج مهدی یه کم به سر و وضع وبلاگت برس بابا ولی دمت گرم. عالی بود