آواز قو

آوازهای من تو را نرم نرمک
در شب‌هنگام می‌خوانند
آن پایین در بیشه ی خاموش
نازنینا! نزدیک من آ!

....

 

آواز قو

فرض کن کنار هم نشسته‌ایم. کجایش فرق نمی‌کند. کنار زاینده‌رود یا در زیرزمین خانه‌ی ما. فرض کن نشسته‌ایم و کسی حواسش به ما نیست. می‌تواند غروب یک روز دلگیر تابستان باشد یا صبح پر نشاط یک روز بهاری یا حتی کمی بعد از صرف ناهار در ظهر پر رخوت یکی از هزار زمستان خدا. باز هم فرق نمی‌کند. فرض کن نشسته‌ایم و هنوز خیلی چیزها اتفاق نیفتاده که کارمان به نامه‌نگاری بکشد. من هنوز آنقدرها به درس و دانشگاه سرگرم نشده‌ام که قید آواز را بزنم و تو هم هنوز با ترانه ازدواج نکرده‌ای که بی‌معرفت شوی. نشسته‌ایم مثل همه‌ی آن سالها که تنگ هم می‌نشستیم و زانوهایمان به هم می‌سابید. درد دل می‌کنیم مثلا! تو از اینکه عاشق شده‌ای و هنوز به ترانه نگفته‌ای حرف می‌زنی، و من مدام با یک جور لحن دانای کل کذایی به تهور اگزیستانسیالیستی دعوتت می‌کنم و ترغیبت می‌کنم به گفتن و نترسیدن. تو هم مثل هر بار قانع می‌شوی و برای خودت خط و نشان می‌کشی که مرد نیستم اگر این بار ببینمش و حرف نزنم. و من از آنجا که قرار است در این درددل مردانه نقش دانای کل را داشته باشم و آخر ماجرا را بدانم یک شیشکی آبدار برایت می‌بندم و شبیه کاهنان معبد دلفی ابرو بالا می‌اندازم که مثل روز برایم روشن است دوباره که ببینیش لال می‌شوی و بر و بر نگاهش میکنی تا فرصت از دست برود، بعد می‌آیی با لب و لوچه‌ی آویزان گزارش کار می‌دهی به من و هزار و یک دلیل برای سکوتت سر هم می‌کنی که قلبم چطور شد و نفسم چنان شد و عاشق نشده‌ای که بفهمی و چه و چه. همه‌ی این حرفها را که زدیم تو مثل همیشه یک بی‌خیال تو خالی که معلوم است از ته دل نیست می‌گویی و پیشنهاد یک تصنیف قدیمی را می‌دهی که هم من حفظ باشم هم تو:

بت چین را بخوانیم! یک بیت تو یک بیت من. قسمت اوجش هم به هر کس افتاد چشمها را ببندد و بخواند. هر چه باداباد! حتی اگر فتقش بیرون بزند! ـ که گاهی می‌زند! ـ و شروع می‌کنیم:

ای مه من ای بت چین ای صنم

لاله رخ و زهره جبین ای صنم

تا به تو دادم دل و دین ای صنم

بر همه کس گشته یقین ای صنم

من ز تو دوری نتوانم دیگر

وز تو صبوری نتوانم دیگر

بیا حبیبم بیا طبیبم...

...

یادش به خیر پنج سال پیش همین وقتها بود که پیش استاد چهارگاه را شروع کرده بودیم. قبل از کلاسهای استاد هم البته چند جایی دوره دیده بودیم و جسته و گریخته چیزهایی می‌دانستیم ولی این یکی با همه‌ی کلاسهای قبلی تومنی چند زار فرق می‌کرد. یک کلاس حرفه‌ای تمام عیار بود. تسلط استاد روی گوشه‌ها عجیب بود. جدای از اطلاعات وسیعش که آدمیزاد را مبهوت می‌کرد، صدای معرکه‌ای هم داشت. ملاحت صدایش مست کننده بود و قدرتش نگران کننده! طوریکه وقتی بالا می‌خواند و اوج می‌گرفت فکر می‌کردیم الان است که شیشه‌ها ترک بردارند و خون از گوشمان بیرون بزند. به قول تو (با آن لحن کشدار اصفهانی‌ات) "بند شلوار آدم شل می‌شد". و واقعا همینطور هم بود. نفس در سینه‌مان حبس میشد و شکممان ناخودآگاه طوری به طرف داخل فرو می‌رفت که حس می‌کردیم بند شلوارمان شل شده! البته فقط برای من و تویی که در آن کلاس خصوصی دو نفره شرکت می‌کردیم و تنها شاگردان استاد بودیم واضح است که این حرفها مبالغه و اغراق نیست. رسم این است که برای بزرگ کردن خودت استادت را بزرگ کنی. قبول! اما تو امیر، تو بهتر از هر کسی می‌دانی که لااقل در این مورد به خصوص نقل این حرفها نیست. استاد با همه فرق می‌کرد. از خیلی از همین افراد مطرح و معروف کارکشته تر بود و قویتر می‌خواند. سبک مخصوص به خودش را داشت. فرم تحریرهایش، جمله بندیهایش، شیوه‌ی نفس گیری و طرز ادای کلماتش خاص خودش بود. آنقدر درخشان می‌خواند که همیشه سوال بود برامان چرا همچو آدمی اینقدر ناشناخته و گم باقی مانده؟ گاهی هم که جرات پرسیدن این سوال را پیدا می‌کردیم سکوت می‌کرد و چیزی نمی‌گفت، یا اگر هم می‌گفت سربسته بود. طوریکه انگار برای اولین بار است به این مساله فکر می‌کند نگاهش را به زمین می‌دوخت و شانه‌هایش را با بی تفاوتی خاصی بالا می‌انداخت. مثل روز برای ما روشن بود که هر کس دیگری آن حجم و گیرایی و وسعت صدا را اگر داشت در همان سالهای جوانی سری در سرها داخل می‌کرد و اسم و رسمی به هم می‌زد، اما این مرد در سن پنجاه سالگی آنقدر ناشناخته و گم بود که یادم است وقتی برای اولین بار با آن خوشحالی و شعف دیوانه‌وار داشتی از آشنایی اتفاقی‌ات با او حرف می‌زدی دقیقا از کلمه‌ی کشف استفاده کردی! گفتی علی! معدن آواز کشف کرده‌ام!، و مدام بالا و پایین می‌پریدی.

من حتی جزئیات اولین جلسه‌ی کلاس هم خاطرم هست. وسائل مختصری در خانه داشت. چند تا کتاب کنار آینه‌ی روی طاقچه، ساعت شماطه دار و یک تلویزیون از آن تلویزیون‌های مبلی قدیمی. خبری از زن و بچه نبود. در گوشی پرسیدم: "مجرد است یعنی؟" و تو سقلمه‌ای نثارم کردم که ببینم چای به دست دارد از رو به رو می‌آید. روی زمین نشسته بودیم و تکیه داده بودیم به پشتی. بدون آنکه تکیه بدهد کنارمان نشست. یاد ندارم هیچ وقت در حال تکیه دادن دیده باشمش. تو یاد داری؟ همیشه طوری می‌نشست که پشتش به پشتی بود ولی تکیه نمی‌داد. کمی که صورتمان را با لبخند برانداز کرد با صدایی که فقط در سکوت مطلق به راحتی شنیده می‌شد پرسید وضو دارید؟ گفتیم نه. گفت "خوب است اگر با وضو بیایید. از همین امروز چهارگاه را شروع می‌کنیم. چهارگاه از آن دستگاه‌های ایرانی اصیل است..." و بعد با آرامش همیشگی‌اش شعر درآمد را برایمان دکلمه کرد:

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

شیوه‌اش همین بود. همیشه اول شعر را دکلمه می‌کرد بعد آوازش را می‌خواند. می‌گفت خوب است قبل از هر چیز بفهمید که چه دارید می‌خوانید.

حتما تو هم یادت هست که چطور همین جور که جلسه به جلسه به گوشه‌ی مخالف نزدیک‌تر می‌شدیم سخت‌گیری‌اش بیشتر می‌شد. مدام توصیه می‌کرد حواستان باشد که آماده‌تر از همیشه باشید. می‌دانی که فقط آمادگی صدا و نفس و حنجره منظورش نبود. خودش بارها روی مراقبه تاکید کرده بود. یک جور پرهیز غذایی روحی در کنار پرهیز غذایی جسمی. معلوم بود روی این گوشه حساس است. انگار یک جور حس ناشناخته‌ی مرموز در این گوشه یافته بود که ما از درک عمق و اهمیتش عاجز بودیم. نه اینکه با مخالف آشنا نباشیم. خودت خوب میدانی که قبل از این هم از این و آن مخالف را یاد گرفته بودیم اما حرفهای استاد طوری کنجکاومان کرده بود که برای رسیدن به این گوشه لحظه شماری می‌کردیم. انگار که تا به حال اسم همچین گوشه‌ای هم به گوشمان نخورده باشد! و شاید حقیقتا همینطور هم بود!

بالاخره وقتی پس از چند هفته موقعش رسید بر خلاف معمول کلاسهای دیگر، روی نت پایین لحن مخالف را درس داد. گفت "اگر کسی عاشق باشد و شعر حس و حال داری را در این گوشه با اوج بخواند و بمیرد نباید تعجب کرد". وقتی هم که یک هفته بعد از آن، مخالف را به عنوان درس پس دادن برایش به نوبت خواندیم، گفت معلوم است تو عاشقی و به تو اشاره کرد.

چطور بگویم که شوکه نشوی. دیروز پس از مدتها سراغی از استاد گرفتم. آنطور که همسایه‌ها شنیده‌اند یک هفته‌ی پیش، نیمه های شب این بیت را با تحریر زیاد در اوج خوانده که:

ز مکر خصم ننالم کجاست ساز موافق / که با نوای مخالف ز جور یار بگریم

آنطور که دست و پا شکسته برایم خواندند و از مناسبت شعر هم بر می‌آید گویا بیت را در گوشه‌ی مخالف خوانده!

ببخش اگر شوکه شدی. جور بهتری بلد نبودم خبرت کنم. نامه نوشتم که مثلا بهتر و بیشتر مقدمه چینی کنم اما حالا که به تهش رسیدم حس میکنم همه‌ی روده درازی‌هایم بی فایده بود.

جان کلام اینکه برنامه‌ات را ردیف کن تا به چهلمش برسی!

 

0~0~0~0~0

(موخرات:

یک. نمونه ای از آواز در حال و هوای گوشه ی مخالف. اجرا: محمد رضا شجریان

دو: معروفه که قو پیش از مرگ، زیباترین آوازش رو سر میده و بعد می‌میره!

سه. شعر بالای صفحه متعلقه به شاعری آلمانی به نام لودویگ رلستاب (Ludwig Rellstab) که برای قطعه‌ی سِرِناد سروده شده. سرناد قطعه‌ی چهارم از مجموعه‌ی آواز قو به آهنگسازی شوبرت هستش. سرناد ترانه و آواز عاشقانه‌ایه که هنگام شب در بیرون خونه‌ی معشوق، جهت اظهار عشق و علاقه‌ی قلبی خونده می‌شه. گفته شده که شوبرت این قطعه رو برای معشوقه‌اش ـ که در نهایت هم بهش نمی‌رسه! ـ ساخته. و جالب اینه که مجموعه‌ی آواز قو آخرین اثر شوبرته! چون بعد از آهنگسازی این مجموعه به علت بیماری در سن سی و یک سالگی می‌میره!) 

 

/ 39 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي

براي بي نام: 26 سالمه، رشته ي فلسفه، 6 ساله آواز ايراني كار ميكنم بهتر بود ايميل ميزديد ... براي نسيم: بالاخره اين پست هم مثل هر چيز ديگه حاوي عناصري از واقعيته و تخيل محض نيست[چشمک]

کاکتوس با عطر یاس

سلام ‌!‌ بابا تکلیف مارو معلوم کنید واقعی بود یا داستان !‌؟ من که فکر نکنم داستان باشه ... اگه هم باشه من دوست دارم فکر کنم واقعیه ... خیلی توش حس داشت ... دمت گرم ... روحش شاد .... اینجور آدما نمیمیرن ... [لبخند][گل]

دناگ

اون که بـــــــــــــــــــــــله !!!!! ایشالا یه "زندگی" خوب و قشنگ و مهربون نصیبت بشه! [گل]

بانو

الان داشتم این کامنتی رو که برای بی نام گذاشتی میخوندم!! جدی بود؟؟؟ راست میگی؟؟؟ قلم سبزی داری! به منم سربزن![نیشخند][چشمک][خنده] در ضمن انواع سی دی و دی وی دی خام و پخته! بازاریابی محصولات شما و کلیه خدمات مجالس عروسی رو میتونید در بهترین وبلاگ پرشین!!!!! ملاحظه کنید!! (حال کردی جمله اصلا سرو ته نداشت؟؟[قهقهه])

بانو

می بینی من سالی یه بار آن میشم!!![گریه] اینقدر ادامه ی پستم رو ننوشتم که از مردن هم پشیمون شدم!![خنده]

طیب

سلام واقعا قشنگ بود[دست] به من سربزن[گل][خداحافظ]

nooshin29

حالا اونو ولش کن تو چرا گمنام موندی؟:دی من که نمیشناسمش وقتی اخر نامه رو خوندم مو به تنم سیخ شد خدا به داد دوستت برسه

نسیم

بوووووووووق! آپ کن آقا! بیـــــــــــــــــــــب! (مثلا تو خیابونه. فحش نیستن اینا ها!) [نیشخند]