چرا من بد آموزی دارم؟ (3)

چرا من بد آموزی دارم؟ (٣)

سه تا عمو هم داشتم که تهِ مهر و محبتشان به من، ابراز علاقه به خوردن دم و دستگاهم بود. هر کدام هم به ادبیات خاص خودش مقصود را حالی میکرد به آدم. یکی می‏خواست انگورم را بخورد، یکی چک و چانه میزد که سازمانم را نوش جان کند، یکی هم که پسر دار نمیشد و از همه علاقه‏مندتر به نظر می‏رسید دقیقه‏ای یک بار عشوه می‏آمد که اَجیکت را بخورم. منِ پنج ـ شش ساله بی آنکه بدانم اجیک یعنی کِرم، کنایه‏ی حرفش را خوب می‏فهمیدم. مدام پیششان دست به شومبول بودم که مبادا یکی از یک طرف حمله‏ور شود دم و دستگاهم را قورت بدهد. آخر شنیده بودم پدرم موقع پول دادن به برادرم سفارش میکرد مالت را سفت بچسب. من هم احساس مالکیت داشتم به آنجا. انگار به طور غریزی می‏دانستم قرار است بعدها چه نقش مهمی در زندگی‏ام ایفا کند. باز اگر این هیولاهای میانسال به مشت و مال و ماساژ رضایت می‏دادند یک چیزی. اما محال بود تا همه ی هَشتک و  پَشتکش را نبلعند ول کن معامله شوند. خلاصه که دوران سختی بود. سراسر رعب و وحشت. خب بچه بودم و خام. چه می‏دانستم می‏خواهند چه لطفی بکنند در حقم. آنها هم که مردمِ حرف. یک بار نشد محض رضای خدا اهل عمل باشند بایستند پای حرفشان. گاهی اگر دخترکی را موقع قنداق می‏دیدم فکر می‏کردم این بدبخت لابد سه تا عمو داشته که حرفشان حرف بوده و تعارف بیخود نمی‏کردند. الان که فکر می‏کنم می‏بینم عموهای من انگار آنقدرها هم که ادعا می‏کردند دوستم نداشتند. حالا توقعی هم نیستها. آدم نباید از عموهایش توقع زیادی داشته باشد. باز دمشان گرم که یک تعارف خشک و خالی می‏کردند لااقل.

این فک و فامیل مشعشع با مهر و محبت را هنوز هم دارم. افسوس که دیگر ابراز علاقه‏ی‏شان مثل سابق نیست. نامردها حالا که باید تعارف بزنند نمی‏زنند. همیشه همینطوریست. نعمت را در اختیار کسی قرار می‏دهند که قدرش را نداند. برای همین است که دوست دارم بگویم دنیا خیلی کره‏خر است، و اکثر اهالی آن مرض دارند.

....

ممتد است

 

/ 24 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دون ژوان

شوهر عمه منم می گفت کجاس؟ منم فک می کردم می خواد بخوره. یه خورده که بزرگ شدم خودم و آماده کردم بگه این کجاست بگم تین جاس بیا بخور. ولی نامرد دیگه نپرسید!

یوسف

حق داشتید نگران باشید واقعا هم جای نگرانی دارد

مداد گلی

این عمه ی من هم همیشه فقط حرفش رو زد. ادم های بد اموزیه بی خاصیت!

مرمر

سلام کوشی پس چرا نمی نویسی؟ دلم برا تنگ شده اشتباه نگیریا برای نوشته هات .

چه دل پری داشتین همه اتون!؟ آقای کیا داغ دل همه رو ظاهرا تازه کردید

کچلک

دادش خیلی باحال مینویسی.شومبول گرامی سرفراز!

مهم نیست !

جالب بود ! [نیشخند]

....

[تعجب][خنده] اتفاقا ما هم برای پسرخاله ی سه سالمون از این حرفا میزنیم!!یعنی یادش میمونه؟خدا نکنه!!من که عمرا زیر بار حرف الانم برم!!

محبوبه

سلام نیم تنه مطالبت خیلی باحاله خودت هم همینطور خستگی از تنم رفت توی این همه سایت مزخرف خیلی خوبه که هستی تا یادمون نره که هنوز هم نویسنده پیدا می شه