بشر سر در نیارو

 

بشر سر در نیاور*

خواب دیدم زنی در آیینه/ با دو پای علیل می‌رقصید

یک زن پیر و بد قیافه و زشت/ که بدون دلیل می‌رقصید

مثل یک..

          یک دهن کجی، یک فحش/ مثل یک پوزخند، ادا شکلک

مثل روحی خبیث می‌رقصید/ با لباسی شبیه یک دلقک

بر لبانش مدام نام مرا/ جیغ می‌زد،

                                و بعد تف می‌کرد

از بزاقش زمین تول (تاول) می‌زد/ مثل آماس چرک پف می‌کرد

سمت سبابه های دستانش/ همچو تیری به جانب من بود

جنس دستش شبیه گوشت نبود/ به نظر می‌رسید آهن بود

چشمهایش دو حفره ی خالی!/

که در آن گر سقوط می‌کردی

                     تا ابد در تناسخی عدمی/ تک و تنها هبوط می‌کردی

ناگهان ایستاد و ساکت شد/ دو سه تا سرفه ی پیاپی کرد

مثل یک..

         یک غذای هضم شده/ عالمی از تفاله را قی کرد

بعد از آن با سیاهچال دهان/ کهکشان کهکشان جهان را خورد

هرچه بود و نبود را بلعید/ در دلش جمع کرد و

                                                         با خود برد...**

.....

** شعری که راس ساعت سه و نیم شب اولین واژه‌اش روی ورق مالیده می‌شود و تنها چهار پنج دقیقه‌ی بعد آخرین کلمه‌اش، از آن دست شعرهای دوست‌ داشتنی‌ست برای من که انگار در آن هیچ‌کاره‌ام و بی تاثیر، که انگار کسی آن را با صدایی فراتر از فرکانسی که قابل شنیدن باشد برای این دو گوشواره‌ی آویخته بر سر، به گوش خیال من دیکته می‌کند و من فقط و فقط می‌نویسم و حتی وقت نمی‌کنم که فکر کنم فلان کلمه بد بود یا خوب یا بهتر بود به جای آن یکی این گذاشته می‌شد و در عوض این یکی آن، که گوینده تند می‌گوید و نویسنده خیلی که هنر داشته باشد گوش تیز می‌کند و درست می‌شنود و صحیح و بی کم و کاست و بی غلط املایی می‌نویسد و تند می‌نویسد که یک وقت از کسی که همین حوالی هست و معلوم نیست کجاست عقب نماند و هی به حافظه‌اش فشار نیاورد که قبل این چه گفت و چه بود که آنچه گفته شد دیگر هرگز و هیچ بار تکرار نمی‌شود از زبان کسی که همین گوشه کنار هست و معلوم نیست کجاست و صدایش گاهی دور می‌شود و گاه نزدیک و بی‌توجه به اینکه آیا تو به همان سرعتی که او می‌گوید می‌نویسی یا نه می‌گوید و می‌گوید و تو آنقدر غرق نوشتن می‌شوی که حتی نمی‌فهمی در پس آینه طوطی صفتت داشته‌اند و این بار استاد ازل کسی‌ست که شاید پیرزنی باشد منحوس و بد قیافه و علیل و زشت که خوب خوب تو را و انگار همه‌ی مردم دنیا را می‌شناسد و تو و همه‌ی مردم دنیا آنقدر او را به جا نیاورده‌اید که حتی از وجود او بی‌خبرید و او در این وقت شب که راس ساعت سه و نیم است و اتاق ساکت‌تر از همیشه است و مخوف‌تر تنها پنج دقیقه از تو وقت می‌گیرد و خود را در خیال تو به تو و در کاغذت به دیگران معرفی می‌کند و ژست هم نمی‌گیرد که خوش‌تیپ بیفتد و مهربان و دوست‌داشتنی و مثبت و شاد. و به این ترتیب من واسطه‌ای می‌شوم برای یک آشنایی فقط. (دانلود نیم تنه ی صدای من روی این بخش)

* این ترکیب را نیمه‌شبی که زمستان بود و سرد بود و ساکت و برف می‌بارید ، در خوابی که تاریک بود و کوتاه و به یاد ماندنی و مرموز، از زبان جنی شنیدم که ترسناک نبود و لبخند میزد و نر بود و ایستاده بود و لباسی ساده‌تر از آدمها به تن داشت و آرامتر از آدمها بود و قد کوتاه‌تر. چیزهایی گفت و شنیدم و نفهمیدم و باز گفت و باز شنیدم و باز نفهمیدم. گفتم که چیزی دستگیرم نشد. گفت: "حق داری! این حرفها بشر سر در نیاور است!"  و پوزخندی زد و بیدار شدم.

 

/ 34 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elham

vaghti dasht shere miumad esmetam vaghean seda mikard? yani ehsas mikardi seda mikone in soal kamelan janbe jedi dareha . .ayne o kase cheshm yade un majaraye 40 shabe andakht . . ye bar az ruh gofti ye majara tarif kardam barat ke ye aghhelebas aruspushide bud..... in jene nare pire zane...

elham

kolan dar in borhe az zamanm hamash yade ye chi mioftim alan yade un aghahe ke az radio jomeha ghese migoft gerefti kodum? oftadim nishbaz

عطرین

سلام جناب علی می شه سر در آورد ولی شعری بود که من یه خورده ترسیدم این موقع شب ....[زبان] هر چی بود برا من به یاد موندنی بود [دست][دست][گل][گل][زبان][چشمک] [چشمک] [خداحافظ]همین حالا..

حباب

درراستای خیلی بشر بودن من حرفای تو رو هم نهمیدم...

پگاه

عالی بود از همه جهت[چشمک]

پونه

حرکت جالبی بود این پادکست صدات برای این نوشته.

عطرین

سلام جناب علی خوب هستین؟ متشکرم که به من سر زدی و نظر موثری دادید بی نهایت خوشحالم کردی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عطرین

و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنان که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید . لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید .

عطرین

آدم را در خوابی سنگین یافت و آهسته حوایی کوچک در کنارس نهاد.وقتی که اندکی دور شد و آن دو را در قالب زمینی خویش د رکنار هم خفته دید از این دو نمونه ی بدیع آفرینش خویش به خود بالید و زیر لب گفت: این است اشرف مخلوقات! پس عجب مدار اگر دیدار زیبارخان ما را اسیر اشتیاق کند و روحمان را به آستان جمال خداوندی بالا برد زیرا در آن دم که ما به چشم ستایش در آنان می نگریم در حقیقت دردل شاهکار آفرینش خدا را می ستاییم. [خداحافظ]همین حالا...

مریمی

این کابوس را 3 نصف شب همین اخیرا دیده ای یا مربوط به دوران کودکیت میشود ؟