﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نيم تنه</title>
    <description>كلوزآپي از يك سوژه</description>
    <link>http://cam.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نیم تنه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 08 Aug 2011 20:28:26 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کاراکترز (1)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;کاراکترز (1)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ایکس عاشق ابن سینا بود. دکتر هم بود. تپل هم. سر درس چون و چرا توی حرفش می&amp;rlm;آوردی عصبی میشد بدجور. موهایش گیگیلی میشد، پشم دستهایش فر میخورد و نوک می&amp;lrm;می هایش می&amp;rlm;پرید بیرون. هر چند این آخری را قبول نداشتند بچه&amp;rlm;ها. من هم اصراری نداشتم برای اثبات. یکبار که برای هزارمین بار داشت از هوش و فراست ابن سینا تعریف میکرد، اما و اگر آوردم توی کار که استاد، با این همه من از ابن سینا با هوش&amp;rlm;ترم. و خونسرد بودم. کاملا خونسرد. عینکش را روی دماغ کوفته&amp;rlm;ای&amp;rlm;اش بالاتر برد. و عصبی بود. پرسید چطور؟ گفتم ابن سینا طبق گفته&amp;rlm;ی خودش چهل بار کتاب ما بعد الطبیعه&amp;rlm;ی ارسطو را خواند و نفهمید در حالی که من فقط یک بار خواندم و نفهمیدم؛ و کسی که زودتر به نفهمی خود پی ببرد باهوش&amp;rlm;تر است. دخترها ریز خندیدند، پسرها قهقهه زدند. هر کس چیزی گفت، کنترل کلاس از دست رفت و شان و منزلت ابن سینا به کثافت کشیده شد. با این همه من حرفم را جدی زده بودم. نوک می&amp;rlm;می های استاد هم که پریده بود بیرون. یک وضعی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/218</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/7471711/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-7471711</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Aug 2011 20:28:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه به خوشگلِ مشکل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;نامه به خوشگلِ مشکل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عشق عزیز، قرار گذاشته&amp;lrm;ایم با رفقا، برویم سمت بیابانهای سمنان محض خاطر داد و بیداد. از تو چه پنهان فتقمان هوای در آمدن کرده، یک جایمان هوس پاره شدن.(حنجره را عرض میکنم) صوفی&amp;lrm;آباد را انتخاب کردیم که بیشتر از دویست کیلومتر فاصله دارد با تهران. آخر داد زدن آداب خاص خودش را دارد. همینطور بیخود و بی جهت نمیشود. اول از همه باید آنقدر از مشکلاتت دور شوی که دلت برایشان تنگ شود. دیگر اینکه بی برو برگرد باید در دل بیابان باشی. مناطق کوهستانی افاقه نمیکند. کوه مشکلاتت را چند برابر نشان میدهد. پژواک داد را چندین بار با قدرت تمام به سمت خودت باز میگرداند. صدایت را بلند جلوه میدهد و مشکلاتت را بزرگ. مصائبت را هضم نمیکند. توی صورتت میزند. بیابان اما سنگ صبور خوبی&amp;lrm;ست برای دل پر درد. دادت را می بلعد. صدایت را میخورد. طوری که هر چه داد میزنی کم به نظر می&amp;lrm;آید. همه&amp;lrm;ی بدبختی&amp;lrm;هایت را در خود هضم میکند و کوچک و کم نشان میدهد. برای همین است که درد و دل با او آرامش بخش است. برای همین است که ایده&amp;lrm;ی بیابان&amp;lrm;زدایی به شکل افراطی&amp;lrm;اش مزخرف محض است. اگر به ازای هر فرد، چند متر مربع فضای سبز لازم است دست کم یک کیلومتر مربع بیابان هم ضرورت دارد. آدم امروز بیشتر از فضای سبز به بیابان احتیاج دارد. زندگی کردن با وجود بیابان بیشتر می&amp;lrm;چسبد؛ که رک و رکیکش میشود: بیابان زندگی را کردنی&amp;lrm;تر میسازد. حالا بقیه را نمیدانم. من که میخواهم نام تو را فریاد کنم. باقی مسائل اینقدرها اهمیت ندارند. با یکی دو داد کوچک در حمام خانه&amp;lrm;ی خود آدم حل میشوند. تو تنها مشکلی هستی که در شان عظمت بیابانی. تنها مساله&amp;lrm;ای که بی شک و شبهه، می&amp;lrm;ارزد آدم یک جایش را برایت پاره کند و جر بدهد.(ک.و.ن را عرض میکنم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/217</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/7429710/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-7429710</guid>
      <pubDate>Wed, 03 Aug 2011 08:00:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِک (سرگشتگان میان این و آن) قرآن/نساء/143</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِک (سرگشتگان میان این و آن) قرآن/نساء/143&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دخترها میخ عروسک و ظرف و ظروف، ما عن&amp;lrm;کف ماشین و موتور و تفنگ. فرقی هم نداشت اصلش. مشق بزرگسالی بود هر دو. می&amp;lrm;خواستیم بچه نباشیم. انگار توی بزرگسالی سنده&amp;lrm;ی طلا ریده بودند برامان. حالا هم که پیر شده&amp;lrm;ایم برعکس. اسیر رنگ موییم و جوان&amp;lrm;سازی پوست و کرم ضد چروک. زندگی همین است دیگر. فرار مدام از آنچه هستی. بچه باشی می&amp;lrm;خواهی بزرگ جلوه کنی. بزرگ باشی می&amp;lrm;خواهی کم سن و سال نشان بدهی. جوانها در عوالم رمانتیک دپرسشان فکر خودکشی، پیرها چهار میخه وصله به خفت زندگی، محض خلاصی از مرض مرگ. این یعنی بود و نبود به یک اندازه ترسناک است. یعنی زندگی و مرگ هر دو هولناکند. به هر کدام که نزدیکتر باشی، به سمت مخالف از ترس میدوی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;موخره:&lt;/span&gt;&amp;nbsp;درد دلهای&amp;nbsp;هفتاد سالگی&amp;lrm;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/216</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/7401218/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-7401218</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Jul 2011 16:42:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ثواب این پست برسد به روح کرکگور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;ثواب این پست برسد به روح کرکگور&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هر که هستی، هر کجا که هستی، شرکت در عبادات عمومی، رفتن به مسجد، نماز جمعه، نماز عید فطر، دعای کمیل و ندبه و توسل، جشنهای نیمه شعبان و اعیاد، و عزاداری&amp;nbsp;ایام وفات و محرم و غیره را متوقف کن. در زمانه ی تزویر و دروغی که هر چیز با هدفی وارونه دنبال میشود، همگی اینها معنایی یکسان دارند: نمایش مسخره کردن خدا. گناهی کبیره که به سادگی بخشیده نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/215</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/7306575/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-7306575</guid>
      <pubDate>Sun, 17 Jul 2011 12:26:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه به باکره ی همسایه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;نامه به باکره ی همسایه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باکرکم! دارند پشت پنجره را دیوار می&amp;rlm;کشند. همه&amp;rlm;ی سهم یک متر در یک متر اتاق من از آسمان را. گفتند سهم یک متر در یک متر شما از آسمان، تجاوز یک متر در یک متر شماست به زمین همسایه. سعی کردم بهشان بفهمانم چه اتفاق شاعرانه&amp;rlm;ای&amp;rlm;ست پرنده، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجره&amp;rlm;ی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا می&amp;rlm;آید و به کجا میرود. گفتند از کجا نه معلوم اتفاق عاشقانه&amp;rlm;ای بشود باکره&amp;rlm;ی همسایه، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجره&amp;rlm;ی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا می&amp;rlm;آید و به کجا میرود. حق هم داشتند خب. هر اتفاق شاعرانه&amp;rlm;ای، بالذات، اتفاق عاشقانه&amp;rlm;ای هم هست. ممکن بود عشق آسمانی من به عشق زمینی بدل شود. هر چند پدرم نظرش این بود که خب بشود. المجاز قنطرة الحقیقة و این حرفها. اما کو گوش شنوا. چه کسی&amp;rlm;ست که بفهمد ادبیات زمین خورده&amp;rlm;ی امروز، برای پرورش شاعر بزرگ بیش از هر چیز به باکره&amp;rlm;ی همسایه محتاج است. شاعر بزرگ کسی&amp;rlm;ست که یک باکره&amp;rlm;ی همسایه داشته باشد. با او از بچگی بازی کرده باشد، بزرگ شده باشد و بعد ناگهان در آستانه&amp;rlm;ی بلوغ او را از دست داده باشد. نوستالژی آدم اینطور میزند بالا. شعر هم که آفریده&amp;rlm;ی نوستالژی&amp;rlm;ست و نوستالژی در عمیقترین شکل آن آفریده&amp;rlm;ی باکره&amp;rlm;ی همسایه. هر چند این رازی&amp;rlm;ست که شاعران، طوری ساده و معمولی که خیلی پیش پا افتاده به نظر بیاید افشا میکنند. چون در هر حال باید افشا کنند. شاعر جماعت از افشای رازها گریزی ندارد. با این همه آدم عاقل کسی&amp;rlm;ست که حقیقت را آنقدر پیش پا افتاده و معمولی بیان کند که به چشم نیاید و جلب نظر نکند. سپهری نمونه ی خوبی&amp;rlm;ست از یک شاعر عاقل. اگر نبود حوری، دختر بالغ همسایه که پای کمیاب&amp;rlm;ترین نارون روی زمین فقه میخواند، و سپهری حضور او را در شعر خود آنقدر پیش پا افتاده و معمولی جلوه میدهد که شامه&amp;rlm;ی مخاطبش بویی نبرد، او هیچ وقت شاعر به درد بخوری در نمی&amp;rlm;آمد از آب. نقش باکره&amp;rlm;ی همسایه همیشه در تاریخ ادبیات مغفول مانده. تحقیق در سیر تکامل ادبی هر شاعری را باید از خانه&amp;rlm;ی همسایه&amp;rlm;اش آغاز کرد. یک پنجره&amp;rlm;ی مشرِف و یک عدد باکره&amp;rlm;ی همسایه. اینهاست ابزار آلات اولیه&amp;rlm;ی شاعری. با این همه در زمانه&amp;rlm;ی عسرت و حرجی که هر ده دقیقه یک بار باید چای به دست در پیشگاه یک فقره عمله بنای دیوار کش خم شد، این چیزها را چه کسی میفهمد. امروزِ روز حتی زاویه&amp;rlm;ی دید ما را هم مهندسان تعیین میکنند. مهندسان عادت دارند به خط کشی. عادت دارند به هندسی کردن زندگی در تمامیت آن. به تعیین دقیق جای هر چیز. انگار پرچم&amp;rlm;دار اول و آخر تحقق عدالتی باشند که به "قرار گرفتن هر چیز در جای خودش" تعریف شده است. من اما به شخصه طرفدار دنیایی هستم که در آن سگ صاحبش را نمی&amp;rlm;شناسد و شتر با بارش گم میشود. دنیای مهندسی شده برای اموات است. آنهایند که با حساب و کتاب سر و کار دارند و باید برای مشخص شدن جایگاه دقیقشان به حسابشان رسیده شود. تعریف مزخرف عدالت هم لابد مال همان دنیاست. در دنیای زندگان عدالت یعنی خر تو خری. یعنی هیچ چیز سر جای خودش نباشد. یعنی من مجبور باشم هر ده دقیقه یک بار با بیست سال تحصیلات جلوی یک عمله بنای آجر به دست خم و راست شوم چایی بدهم کوفت کند. منت یک بی سواد دیپلم ردی را بکشم که در سازمان بی در و پیکر خر تو خرش کاری بدهد دستم. برای به دست آوردن حقم صبح تا شب بدوم و با این و آن دست به یقه شوم. به هر دری بزنم برای رسیدن به دو زار چرک کف دست. هی جان بکنم و به دست نیاورم. هی قیمت هر چیز بیخود و بی جهت بالا برود. هی پارتی بازی بشود همه جا. هی زد و بند و روابط بچربد بر ضوابط. هی دهن آدم سرویس شود. یک جای آدم جر بخورد. اصلا مدینه&amp;rlm;ی فاضلابه یعنی همین. کثافت&amp;rlm;تر از این امکان ندارد. آدم جگرش حال می&amp;rlm;آید. خیلی کیف میدهد. می&amp;rlm;چسبد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خلاصه که باکرکم، ببخش اگر محاسبات مهندسی، دانش معماری، و یک مشت حقوق و ماده و تبصره و قانون اجازه نداد عاشقت شوم، وقتی که ناگهان در دیدرس این پنجره&amp;rlm;ی ممنوع ظاهر میشدی، بی آنکه بدانم از کجا می&amp;rlm;آمدی و، به کجا میرفتی. با این همه تو غصه نخور. میدانم حق هر باکره&amp;rlm;ای&amp;rlm;ست که پسر همسایه عاشقش باشد. از تو چه پنهان من هم افتاده&amp;rlm;ام سر لج. میخواهم هر طور شده عاشقت شوم. نوشته&amp;rlm;ام توی برنامه&amp;rlm;ی هر روزه&amp;rlm;ام: عاشق شدن، پیگیری وام، فرستادن مقاله، رفتن به کتابخانه، تماس با ممد آقا، ابول، میتی، و یک مشت خر دیگر . کمر همت بسته&amp;rlm;ام در راستای تحقق این مهم. همه&amp;rlm;ی سعیم را خواهم کرد که عاشقت بشوم. قول میدهم. از همان قولهای سفت و سخت بچگی که مدیون دوازده امام میشدی اگر پابندش نبودی. از همان قولهای غیر مردانه. قول بچگانه. خیلی بچگانه. خیلی قول. خیلی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/214</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6968247/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6968247</guid>
      <pubDate>Sun, 29 May 2011 08:48:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه به یک بی شرف عزیز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;نامه به یک بی شرف عزیز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بی شرف عزیزم، نکبت قشنگم، کره خر لعنتی لاکردارم؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به گذشته که فکر میکنم می&amp;lrm;بینم یک چیزهایی هیچ رقمه باورم نمی&amp;lrm;شود. مثلا اینکه الکیبیادس یک شب تمام خود را به سقراط تسلیم کرده باشد و سقراط کوچکترین وری نرفته باشد با او. یا آن قضیه&amp;lrm;ی ارشمیدس و لنگ و بانگ یافتم یافتمش. یا مثلا آن جریان نیوتن و سیب و این حرفها، که به نظرم دیگر چرند محض است. حالا گذشته که هیچ، آینده هم همین حکم را دارد برایم. باورم نمی&amp;lrm;شود که یک روز عدالت، تمام و کمال روی کره&amp;lrm;ی زمین حاکم شود و هر چیزی سر جای خودش باشد. که مردم از شدت اعتماد به هم، پول لازم که شدند وسط خیابان دست توی جیب یکدیگر ببرند و کسی اعتراض نکند. برای همین است که تا الان، لحظه&amp;lrm;ی حال یقینی&amp;rlm;ترین زمان ممکن بوده برایم. اما الان، همین الان که روی دل من اینطور کودکانه با دهن باز خوابت برده، هرچه میکنم این یقینی&amp;rlm;ترین زمان ممکن هم باورم نمی&amp;lrm;شود که نمی&amp;lrm;شود. به قول شاعر گفتنی: منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رذل پست فطرت تو / نیم تنه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/213</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6850673/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6850673</guid>
      <pubDate>Sat, 14 May 2011 17:54:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه به یک بدبخت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;نامه به یک بدبخت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بدبخت عزیز، بدبختی تو این بود که از بدبختی مثل من طلبکار بودی. وقتی بدبختی از بدبختی دیگر طلبکار باشد بدبختی به خنده&amp;lrm;دارترین چهره ظاهر میشود. باز جای شکرش باقیست که مشاهده&amp;lrm;ی بدبختی یکدیگر، قوت قلبی&amp;lrm;ست برایمان. خوشبختی هم چیزی جز همین نیست. ابتدای خوشبختی آنجاست که بدبخت دیگری مثل خودت را هم سراغ داشته باشی. و اما ته خوشبختی، ته خوشبختی این است که آدمی بدبخت&amp;lrm;تر از خودت را هم بشناسی. درست مثل تو خوشبخت عزیز که بدهکاری بدبخت&amp;rlm;تر از خودت را هم سراغ داری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بدبخت تو / نیم تنه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/212</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6756611/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6756611</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Apr 2011 07:56:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حقیقتکم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;حقیقتکم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خواستم شیفتگی&amp;lrm;ام را محک بزنم، خواستنم را بسنجم. سعی کردم زشت ببینمت. بد اخلاق و بی&amp;lrm;شخصیت و خنگ بدانمت. دوستت نداشته باشم. نخواهمت. با این همه نشد که بشود. به قول من دو بیران، حقیقت چیزیست که مقاومت میکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Maine_de_Biran" target="_blank"&gt;Maine de Biran&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/211</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6709450/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6709450</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Apr 2011 07:29:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی پدر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;بی پدر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنقدر خط عوض کرده بودم که یادم رفته بود داریم کجا می&amp;rlm;رویم. رسالت و سه راه تهرانپارس و فلکه چهارم و هفت حوض را یادم بود اما تقدم و تاخرشان را فراموش کرده بودم. نمی&amp;rlm;دانستم از کدام داریم به کدام می&amp;rlm;رویم. مثل اینکه قبل از اقامه&amp;rlm;ی نماز وضو گرفتن و گوزیدن را یادت باشد و فراموش کرده باشی کدامشان را اول انجام داده&amp;rlm;ای. مسیر هم سر نخی نمیداد دستم. راننده انداخته بود توی کوچه پس کوچه&amp;lrm;ها محض خلاصی از ترافیک. راننده که می&amp;rlm;گویم یعنی یک پسر بیست و چند ساله که ک.و.ن یکجا نشستن نداشت. یا با ضبط و رادیو ور میرفت یا ضرب می&amp;rlm;گرفت روی رل و زیر لب با ترانه&amp;rlm;ی در حال پخش همراهی میکرد. زیپ کیف زن کنار دستی&amp;rlm;ام که صدا کرد گفت همه مهمان من، و ادامه داد آرزویی داشته که بالاخره دیشب پس از چند سال انتظار برآورده شده. روی بالاخره هم تاکید غلیظی کرد. گفت با خودش عهد بسته بوده اگر آرزویش برآورده شود یک روز تمام مفت و مجانی مسافر کشی کند حالی بدهد به ملت. زن میانسال کنار دستی&amp;rlm;ام گفت خیر باشد ان شاء الله، خدا قبول کند. بعد هم یک خنده&amp;rlm;ی بی معنی در جواب شنید و یک مرسی مادر جان آهسته که به زور از لای لب راننده بیرون کشیده شد. زنک خوشش نیامد انگار. با لوندی خاصی گفت حالا چه بوده این حاجت چند ساله؟ لابد بله را از داف و جی افت گرفته&amp;rlm;ای. داف و جی اف را انگار مخصوصا گفت که بگوید من مادر جان نیستم. یک زن جوان به روز هستم که از این چیزها سر در می&amp;rlm;آورم. پسرک جواب داد گور بابای جی اف و داف. پدرم دیشب مرد. چند سال بود که منتظر مرگش بودم. مگر میمرد لاکردار. هفت تا جان داشت. پیر خرفت. و به تدریج ولوم صدایش پایینتر می&amp;rlm;آمد. حتم دارم این از همان لحظاتی بود که می&amp;rlm;گویند عزرائیل از جایی رد می&amp;rlm;شود و همه یکهو خفه خوان می&amp;rlm;گیرند. من به زن بغل دستی نگاه کردم، زن بغل دستی به من، پیرمرد جلویی به پسر، من به پیرمرد، پیرمرد به زن، زن به پسر، پیرمرد به من، من به پسر، زن به پیرمرد، من به قیافه&amp;rlm;ی خودم توی آینه، زن توی آینه به زن بغل دستی من. هی همینطور به هم نگاه کردیم. به نظر می&amp;rlm;آمد گفتن هر حرفی پس از این جمله خریت محض است. انگار کسی گفته باشد همه ساکت بودند ناگهان خری گفت... . کسی جرات شکستن سکوت را نداشت. فقط یک لا اله الا الله آرام، همراه باز دم زن از دهنش بیرون آمد. گویا قبول کرده بود مادر جان باشد. بعد هم که پیرمرد زیر لب زمزمه کرد به کجا داریم می&amp;rlm;رویم؟ به گمانم عین من زیاد خط عوض کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/210</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6618732/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6618732</guid>
      <pubDate>Tue, 05 Apr 2011 16:43:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مبارزه ی تمرینی دو رزمی کار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;مبارزه ی تمرینی دو رزمی کار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با ادای احترام به هم شروع می&amp;lrm;کنیم. چه بسا که زمین را هم بوسیده باشیم قبل از آمدن به گود. می &amp;lrm;زنیم با رعایت نوبت. با رعایت انصاف. یکی که زدیم صبر می&amp;lrm; کنیم تا یکی بخوریم. قرار نیست هر که زورش بیشتر است بیشتر بزند. کتک کاری و مسابقه که نیست. مبارزه&amp;lrm;ی تمرینی دو رزمی&amp;lrm;کار است. زدنمان هم زدن نیست. میزنیم طوری که نخورد. طوریکه درد نیاید. زخمی نکند. اگر هم خورد خودمان بیشتر دردمان می&amp;lrm;گیرد. دست بلند می&amp;lrm;کنیم که یعنی ببخشید. نگاه می&amp;lrm;کنیم که یعنی سالمی؟ طوریت که نشد؟ و دوباره ادامه می&amp;lrm; دهیم.&amp;nbsp; هِنّ&amp;lrm;مان که در آمد ادای احترام می&amp;lrm;کنیم و خسته نباشید می&amp;lrm;گوییم. چه بسا که زمین را هم ببوسیم قبل از بیرون آمدن از گود. بعد هم که می&amp;lrm;رویم یک نوشیندنی خنک بزنیم و حرکات و فنونمان را سوژه کنیم و هار هار بخندیم. حکایت دعواهای ماست این.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://cam.persianblog.ir/post/209</link>
      <author>نیم تنه</author>
      <comments>http://cam.persianblog.ir/comments/14133/6383447/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-14133.post-6383447</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Feb 2011 08:03:59 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
