![]() |
||
کاراکترز (1)
ایکس عاشق ابن سینا بود. دکتر هم بود. تپل هم. سر درس چون و چرا توی حرفش میآوردی عصبی میشد بدجور. موهایش گیگیلی میشد، پشم دستهایش فر میخورد و نوک میمی هایش میپرید بیرون. هر چند این آخری را قبول نداشتند بچهها. من هم اصراری نداشتم برای اثبات. یکبار که برای هزارمین بار داشت از هوش و فراست ابن سینا تعریف میکرد، اما و اگر آوردم توی کار که استاد، با این همه من از ابن سینا با هوشترم. و خونسرد بودم. کاملا خونسرد. عینکش را روی دماغ کوفتهایاش بالاتر برد. و عصبی بود. پرسید چطور؟ گفتم ابن سینا طبق گفتهی خودش چهل بار کتاب ما بعد الطبیعهی ارسطو را خواند و نفهمید در حالی که من فقط یک بار خواندم و نفهمیدم؛ و کسی که زودتر به نفهمی خود پی ببرد باهوشتر است. دخترها ریز خندیدند، پسرها قهقهه زدند. هر کس چیزی گفت، کنترل کلاس از دست رفت و شان و منزلت ابن سینا به کثافت کشیده شد. با این همه من حرفم را جدی زده بودم. نوک میمی های استاد هم که پریده بود بیرون. یک وضعی.
|
|