![]() |
||
شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سرت را نوازش کند آن وقت است که هوس میکنی بیخود و بی جهت عاشق شوی. دستهایت را میچپانی توی جیبهایت و سلانه سلانه قدم برمیداری. با خودت قرار میگذاری اولین نفری را که دیدی عاشقش شوی. هنوز چند ثانیه از این قراری که با خودت گذاشته ای نگذشته که صدای خرت خرت میشنوی. یک گربه ی کثیف را می بینی که تا گردن توی کیسه زباله ی همسایه فرو رفته. صدای نزدیک شدنت را که میشنود زل میزند توی چشمهات. ترس و تردید و نفرت از نگاهش می بارد. خیلی لاغر است. خوشحال میشوی که واحد شمارش گربه نفر نیست. بی تفاوت نگاهت را بر میگردانی و به امید عاشق شدن راهت را ادامه میدهی. دلت نمیخواهد شبت به خاطر عاشق نشدن خراب شود. یک حس خوبی توی دلت اصرار دارد که هر طور شده امشب عاشق شوی. کوچه را تا ته میروی و کسی را نمی بینی. دوباره به سمت خانه بر میگردی و باز هم کسی را نمی بینی. چهار قدم مانده به در خانه دوباره همان گربه را می بینی که هنوز لای کیسه زباله ها دنبال چیزی میگردد. گرسنگی از نگاهش می بارد. می بینی انگار چاره ای نداری. دست سرنوشت شما را سر راه هم قرار داده. یک نفس عمیق میکشی و عاشقش میشوی. و ته دلت آرزو میکنی که ای کاش ماده باشد لااقل!
خوب که عاشقش شدی میروی توی خانه و به خاطر احساس مسئولیت و تعهدی که در قبال عشقت داری دو تا کتلت از یخچال برمیداری و جلویش می اندازی که یک وقت با شکم گرسنه نخوابد. عشقت با همان نگاه وحشی بی اعتمادش کتلت ها را به دندان میگیرد و بدون آنکه کشک هم حسابت کند میرود و توی تاریکی گم میشود؛ و این حرکت گربه ای به زبان آدمیزاد یعنی: گشنگی نکشیده ای که عاشقی یادت برود. خوب که تو را کاشت و تنها گذاشت و رفت آن وقت است که میفهمی شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سر آدم را نوازش کند آدم چه قرارهای احمقانه ای که با خودش نمیگذارد!
...
مژده مژده: آنفولانزای گربه ای در راه است...
|
|