ماه شب چهارده

شب به پنجره تکیه داده بود. با پیرهن مشکی کهنه‌ای که می‌شد از لابلای سوراخاش سفیدی تنش رو خوب خوب دید.

تق....تق.....تق....تق....

صدای پای پرستار بود که نزدیک می‌شد.

پشت در که رسید نگاه سریعی به دو تا مرد توی اتاق انداخت و چیزی روی برگه‌ی تو دستش یادداشت کرد.

ـ آقایون دیگه وقت خوابه

ـ اِ! اگه وقت خوابه پس چرا من خوابم نمیاد؟

ـ آقا رمضون! شب شده. دیگه باید بخوابی.

ـ اهکی! زرنگی؟ اگه شب شده پس ماه کجاست؟ من که ماهی نمی‌بینم تو آسمونا.

ـ به هر حال وقت خاموشیه. آماده بشید برای خواب. تا چند دقیقه دیگه برقا خاموش میشه.

اینو با همون لحن خشک و رسمی همیشگیش گفت و بدون اینکه تمایلی به قانع کردن طرف مقابلش داشته باشه به سمت اتاق بغلی حرکت کرد.

تق....تق.....تق....تق....

صدای پای پرستار بود که دور می‌شد.

ـ هه!......می‌بینی دکتر؟ فکر کرده ما دیوونه‌ایم! میخواد سرمون شیره بماله. هر بچه ای دیگه اینو میدونه که شبا ماه در میاد تو آسمونا. این که شب نیست. قلابیه. فقط ستاره توشه. از همون سوراخ ریزا. خبری از اون سوراخ گندهه نیست. ببین! نیست که نیست.

و سرش رو از پنجره بیرون کرد و برای رصد ماه به این ور و اون ور چرخوند.

ـ بیا بشین رمضون. امشب شب سی‌امه. هیچ کس تو این شب ماه رو ندیده که تو دومیش باشی.

از نظر رمضون دکتر حرف بیخود نمی‌زد. شاید از اونجایی که خودش زیادی بیسواد بود اونو اینقدر با سواد تلقی می‌کرد. برای همینم بود که بهش میگفت دکتر. محال بود تو حرفش چون و چرا بیاره. این بود که یه جل الخالق کشدار گفت و مثل یه بچه‌ی سر به راه حرف گوش کن اومد کنارش رو تخت نشست.

ـ اینو تو این کتابه که داری می‌خونی نوشته؟

ـ اینو تو افسانه ها نوشته

ـ ای بابا افسانه ها رو بریز دور دکتر. من خودم یه پا شب شناسم. درسته که یه کمی بفهمی نفهمی عقلم پاره سنگ ور میداره ولی ناسلامتی دیگه سی سالمه. هر چیو هم که نشناسم شبو خوب می‌شناسم. از همون وقتا که عاشق شدم شناختمش. شب مال عاشقاست. سالهاست که عزاداره غصه‌ی ماست. اینقدر این پیرهن مشکیش رو در نیاورده که دیگه پاک سوراخ سوراخ شده!......هااااااای هاااااای! بنازم به معرفتت شب!

ـ افسانه ها از ما واقعی ترن مرد!

و اتاق تاریک شد.

دکتر کتاب رو بست و تو چشمهای گشاد شده‌ی مرد جوون دقیقتر نگاه کرد. رمضون تو جاش جا‌به‌جا شد. منتظر بود ببینه هم اتاقی با سوادش چی می‌خواد براش تعریف کنه. دکتر هم یک لحن مرموزی به صدای پیرش داد و آروم و کشدار شروع به حرف زدن کرد:

ـ هر شب سی‌ام، ماه ناگهان غیب میشه. کسی نمیدونه کجا میره، چی کار میکنه. یه عده میگن می‌میره و دوباره از فرداش خدا یه ماه دیگه درست میکنه و می‌چسبونه رو سینه‌ی آسمون. بعضیا هم معتقدن ماه نورش تموم میشه و میره که دوباره خودشو بمالونه به خورشید. اما من فکر میکنم هیچ کدوم اینا درست نیست. ماه چشم شبه. فاصله ی هر پلک زدنش هم سی شبه. از شب اول که چشمشو وا میکنه یه هلال باریکی از نور تو آسمون معلوم میشه. بعد چشمش بازتر و بازتر میشه تا اینکه تو شب چهارده چشمش کاملا وا میشه. تو این شب ماه خیلی خوب می‌بینه. شب چهارده شب عاشقاست. اگر میخوای کسی رو پیدا کنی فقط کافیه تو این موقع به شب بسپاری که خوب با چشمش همه جا رو وارسی کنه و گمشده‌ات رو بهت نشون بده. بعد از این شب ماه دوباره آروم آروم پلکهاشو میذاره رو هم تا اینکه تو شب سی‌ام کاملا بسته میشه و دیگه ما نمی‌بینیمش تا فردا شب. پس بیخودی نگران نباش. چیزی نیست. فقط چشم شب داره پلک میزنه.

....

شب به پنجره تکیه داده. با پیرهن مشکی کهنه‌ای که میشه از لابلای سوراخاش سفیدی تنش رو خوب خوب دید.

رمضون و تنهاییش تکیه دادن به شب.

از ته دل آرزو میکنن که تا چهاردهم ماه بعد زنده بمونن!

 

+ علی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
    افاضه ()