![]() |
||
تیر خلاص
مثل موجیها مدام روی ویلچیرش می چرخید و داد میزد: "آتیییش، آتیییش!" انگار صدای خمپاره در سرش پیچیده بود و ترکش های توی تنش شروع کرده بودند به حرکت. پسر ده ساله اش همان اولی که پدرش را لای انبوه استقبال کنندگان شناخته بود دویده بود جلو و چغلی مادرش را کرده بود که : بابا بابا وقتی تو اسیر بودی مامان زن یکی دیگه شد...
خانم فلانی
قاشقِ پُر از دم دهانم برگشت توی بشقاب. آمدم شیشکی را ببندم که دوباره تکرار کرد: باور کن! احساس میکنم خانم فلانی عاشقم شده؛ و مثل دفعه ی قبل لبخند زد. چند ثانیه ای نگاهش کردم. نه از آن نگاه های عاقل اندر سفیه. نگاهش کردم که مطمئن شوم شوخی نمیکند. مطمئن شدم که شوخی نمیکند. جدی جدی احساس میکرد خانم فلانی عاشقش شده. استدلالش هم این بود که: هر وقت توی کلاس اتفاقی نگاهم به او می افتد می بینم خیره خیره دارد به من نگاه میکند. خوب که صغرا کبرایش تمام شد استدلالش را با این احتمال نقد کردم که فرض کنیم قضیه طور دیگری باشد. مثلا اینطور که تو هر وقت اتفاقی به او نگاه میکنی اتفاقا او هم در همان لحظه، اتفاقی نگاهش به نگاه اتفاقی تو گره میخورد. از قدیم هم که گفته اند اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. گفت خب عشق هم یک اتفاق است دیگر. دیدم دارد مغلطه میکند، مساله را چپه کردم. گفتم پس مطمئن باش همین الان که من و تو اینجا نشسته ایم خانوم فلانی هم توی سلف دختران نشسته و دارد به دوستش میگوید که فکر میکنم آقای فلانی عاشقم شده چون هر وقت توی کلاس اتفاقی نگاهم به او می افتد می بینم خیره خیره دارد به من نگاه میکند. دو سه ثانیه ای با غذایش ور رفت. دو طرفی بودن مساله را که فهمید پرسید حالا چطور میشود از قضیه سر درآورد؟ گفتم تنها راه حلش این است که از یک فرد سومی کمک بگیری. مثلا من یک چند وقتی توی کلاس خانوم فلانی را زیر نظر میگیرم که ببینم وقتی تو حواست به او نیست به تو نگاه میکند یا نه.
یک چند وقتی که خانوم فلانی را زیر نظر گرفتم اولش به این نتیجه رسیدم که خانوم فلانی عاشقم شده. چون هر وقت که نگاهش میکردم میدیدم خیره خیره دارد به من نگاه میکند. اما کمی که بیشتر جوانب امر را بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که چشمهای خانوم فلانی درست مثل تلویزیون است. هر که نگاهش میکند فکر میکند دارد او را تماشا میکند.
....
موخره نامربوط: دلتون گرفته؟ حوصله تون سر رفته؟ دارید به این فکر میکنید که چرا تو این مملکت خراب شده لذت بردن از زندگی گناهه و هیچ احد الناس حقیقی و حقوقی به این فکر نیست که براتون اوقات خوشی رو فراهم کنه؟ خب یه پیشنهاد عملی برای حل این مساله اینه که مرتکب نوع غریبی از خود ارضایی بشید و خودتون با عرق جبین و کد یمین یه روز لذتبخش رو برای خودتون خلق کنید. مثلا صبح که بیدار شدید رمان کوتاه میرا اثر کریستوفر فرانک رو بخونید و بعدش فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind رو تماشا کنید و تمام مدت این جمله ی آلبر کامو توی رمان سقوط رو به یاد داشته باشید که میگه: دل هم برای خودش حافظه ای دارد! به جای خود ارضایی هم میتونید اسم این کار رو بذارید خود خوشی یا خود حال کنی که اگه یکی پرسید دارید چه کار میکنید روتون بشه جوابشو بدید.
Li(f)e ....(ف را به نشانه ی فاک بگیر!)
عمو جهانش را آورده بودند که سر عقل بیاوردش. تا قبل از اینکه بی خبر یک چادر سفریِ تک نفره عقب ماشینش بیاندازد و پانزده روز تمام با گوشی خاموش غیبش بزند و همه را تا سر حد مرگ نگران کند کسی فکر نمیکرد مساله آنقدرها بغرنج باشد که برای حل و فصلش نیاز باشد مزاحم آدم پر مشغلهای مثل عمو جهان شوند. مادرش همیشه با یک لحن مرکب از دلسوزی و خیر خواهی و مهربانی که فقط یک پیرزن هفتاد ساله خوب از پسش بر میآید نصیحتش میکرد که پسرم این کتابها را نخوان! فکر میکرد لابد یک جای همین کتابها نوشته که باید سیگار کشید و کم خورد و کم خوابید و کم حرف زد و از اداره اخراج شد و تا دم دمهای صبح چیز نوشت و گیج و شلخته و آشفته بود. این بود که مدام در تعقیبات نمازهای یومیهاش تا جایی که حافظهاش یاری میکرد به روح هایدگرد و پیچه و دکانت و کارت و هیگل و همهی کسانی که اسمشان را روی جلد کتابهای پسرش خوانده بود لعن و نفرین حواله میکرد. این بار ولی مساله حادتر از آن به نظر میرسید که کار با لعن و نفرینهای یک پیرزن مچاله شده حل شود. دوست و آشنا دست به دست هم دادند و نشستند و تدبیر کردند که اگر یک آدم مهم و محترم و موفقی مثل جهان که درآمدش باید بر حسب دقیقه و ثانیه حساب شود، نصیحتش کند، بلکه حرفش برو داشته باشد. احتمال چندان بعیدی هم نبود. جهان در کل فامیل دور و نزدیک مورد احترام همه بود. وقتی با آن اعتماد به نفس مثال زدنی توی جمعهای فامیلی از زندگیاش میگفت و تعریف میکرد که چطور با تلاشهای شبانه روزی از هیچ چیز به همه چیز رسیده بانگ تحسین و تمجید از هر گوشهی مجلس بلند میشد و بیشتر از همیشه در چشم همگان به صورت یک الگوی تمام عیار جلوه میکرد. حالا هم که نیم ساعتی بود رفته بود توی اتاق و داشت پشت درهای بسته با همان لحن قاطع همیشگی برای برادرزادهاش نطق میکرد که: ول کن این کتابها را! بچسب به زندگی و زندگی و کار و پول و پول و پول و پول و پول و ازدواج و پول و زن و پول و بچه و پول. اصلا یک نگاه به زندگی من بیانداز! زندگی من زندگی من زندگی من من من من. موفقیت من در آمد من کار من خانههای من ویلاهای من موفقیت من املاک من ماشینهای من حسابهای بانکی من موفقیت من پولهای من اسکناسهای من لباسهای من خورد و خوراک من زندگی من زندگی من زندگی من موفقیت من آبروی من، عزت من، اعتبار من، احترام من منمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمن...
آنقدر گفت و گفت و گفت که فکش از تک و تا افتاد. وقتی خیالش راحت شد دیگر کلمهای نمانده که به "من" بچسباند و رویش مانور دهد منتظر ماند تا اثر حرفهایش را در چهره و کلام برادرزادهاش ارزیابی کند. برادرزادهاش همینطور که ساکت و آرام سیگار میکشید و توی چشمهای عمو جهانِ شکست خوردهاش با خونسردیِ کلافه کنندهای نگاه میکرد، لابلای دودی که از دهنش بیرون میداد گفت: ریدم توی زندگیت!
....
موخره ی بی ربط: ایکس ضربدر سه
شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سرت را نوازش کند آن وقت است که هوس میکنی بیخود و بی جهت عاشق شوی. دستهایت را میچپانی توی جیبهایت و سلانه سلانه قدم برمیداری. با خودت قرار میگذاری اولین نفری را که دیدی عاشقش شوی. هنوز چند ثانیه از این قراری که با خودت گذاشته ای نگذشته که صدای خرت خرت میشنوی. یک گربه ی کثیف را می بینی که تا گردن توی کیسه زباله ی همسایه فرو رفته. صدای نزدیک شدنت را که میشنود زل میزند توی چشمهات. ترس و تردید و نفرت از نگاهش می بارد. خیلی لاغر است. خوشحال میشوی که واحد شمارش گربه نفر نیست. بی تفاوت نگاهت را بر میگردانی و به امید عاشق شدن راهت را ادامه میدهی. دلت نمیخواهد شبت به خاطر عاشق نشدن خراب شود. یک حس خوبی توی دلت اصرار دارد که هر طور شده امشب عاشق شوی. کوچه را تا ته میروی و کسی را نمی بینی. دوباره به سمت خانه بر میگردی و باز هم کسی را نمی بینی. چهار قدم مانده به در خانه دوباره همان گربه را می بینی که هنوز لای کیسه زباله ها دنبال چیزی میگردد. گرسنگی از نگاهش می بارد. می بینی انگار چاره ای نداری. دست سرنوشت شما را سر راه هم قرار داده. یک نفس عمیق میکشی و عاشقش میشوی. و ته دلت آرزو میکنی که ای کاش ماده باشد لااقل!
خوب که عاشقش شدی میروی توی خانه و به خاطر احساس مسئولیت و تعهدی که در قبال عشقت داری دو تا کتلت از یخچال برمیداری و جلویش می اندازی که یک وقت با شکم گرسنه نخوابد. عشقت با همان نگاه وحشی بی اعتمادش کتلت ها را به دندان میگیرد و بدون آنکه کشک هم حسابت کند میرود و توی تاریکی گم میشود؛ و این حرکت گربه ای به زبان آدمیزاد یعنی: گشنگی نکشیده ای که عاشقی یادت برود. خوب که تو را کاشت و تنها گذاشت و رفت آن وقت است که میفهمی شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سر آدم را نوازش کند آدم چه قرارهای احمقانه ای که با خودش نمیگذارد!
...
مژده مژده: آنفولانزای گربه ای در راه است...
ازدواج درمانی
حتم دارم در طول تاریخ چند هزارسالهی بشری تا به امروز دارویی به عظمت ازدواج اختراع نشده و از این به بعد هم نخواهد شد. اگر بگویم این نسخهی جهانشمول و جاودانه همان اکسیر اعظم و کبریت احمریست که عرفا یک عمر در به در پیدا کردنش بودند پر بیراه نگفتهام. مرهم همهی آلام جسمی و روحی آدم است این لاکردار. شک نکنید. من هم از شما چه پنهان که آن اوایل به جهت قصور طبیعیِ درک و فهم آدمی در دورهی مجردی، باور این حقیقت شگفت و شگرف برایم سخت بود اما خدا را شکر پس از سالها مجاهدهی خستگیناپذیر و خوشه چینی از خرمن پر فیض بزرگان عالم تأهل و مجالست با همهی واصلانی که شمهای از نفحات روح بخش این رایحهی معجزهگر را درک کردهاند (اعم از پدر و مادر و خان دایی و عمه خانم و خاله جان و امثالهم) با قاطعیت تمام متقاعد شدم که این اختراع عظیم بشری خواص درمانی محیر العقولی دارد که هنوز هم همهی ابعاد آن تمام و کمال کشف نشده و کسی از کنه مطلبش سر در نیاورده. هر کس به قدر وسع وجودی خود بهرهای از این دریای بیکران برده و بر گوشهای از خواص اعجاز آمیز آن واقف شده. مثلا پزشک محلهی ما انصافا تاثیر شفا بخش ازدواج در درمان لاغری را خوب کشف کرده. هر وقت برای یک سرماخوردگی جزئی سراغش میروم یک خطابهی آتشین در باب تاثیر ازدواج بر از بین بردن لاغری برایم سر میدهد و هر ده ثانیه یک بار این ترجیعبند معروفش را تکرار میکند که: آنچه مردان را کند رستم مزاج / ازدواج است ازدواج است ازدواج. از آن طرف عموی بزرگم خاصیت جوشدرمانی ازدواج را بهتر از هر کس دیگری کشف کرده. تا یک جوش ناقابل در صورت آدم میبیند از تجربهی سالهای مجردیاش حرف به میان میآورد که چطور تمام سر و صورتش پر جوش بود و چه شد که بعد از ازدواج همهشان به کلی از بین رفت و صورتی پیدا کرد عین هلو. کشفیات عمه خانم هم در باب تاثیر ازدواج بر درمان افسردگی که دیگر شهرهی فامیل است. عمرا اگر پسر و دختری جرات کند یک آه خشک و خالی جلویش بکشد یا کمی در خودش باشد و کم غذا بخورد و کم حرف بزند. جلوی خاله خانم هم که آدم جرات نمیکند دو تا اس ام اس رد و بدل کند. بلافاصله شروع میکند که این قبیل هرزگیها به خاطر زن نداشتن و این چیزهاست. از طرفی خان دایی گرامی هم بیشتر از هر چیز دیگری بر خاصیت لشدرمانی ازدواج تاکید میکند. از نظر او همهی دختر و پسرهای مجرد تنبلند و دست و دلشان به کار نمیرود. این در حالیست که پدرم علی الدوام به خاصیت عجیب ازدواج در درمان بد اخلاقی و جوش آوردن و اعصاب ضعیف اشاره میکند و شوهر خالهی محترمم هم یکسره آیه و حدیث برایم میخواند که این بی اعتقادی و تارک الصلاة بودنت به خاطر این است که یکه و یالقوز و مجرد ماندهای و به سنت نبوی عمل نکردهای تا نصف دینت کامل شود و این حرفها. مادرم هم که هر وقت برای ازدواج نکردنت بی پولی و بیکاری را بهانه کنی آیه برایت میخواند که قال الله فی کتابه الحکیم: قُل به جوانان مجرد که لا تخافوا از ازدواج، باور کنید به پیر به پیغمبر که ما برای آنها بعد الازدواج اشتغالزایی خواهیم کرد اشتغالزایی کردنی!
جان کلام اینکه از قدیم راست گفتهاند که همه چیز را همه کس دانند. این را هم راست گفتهاند که آدم باید از تجارب بزرگان استفاده کند و زانوی تلمذ و ادب بر محضرشان بزند و چیز یاد بگیرد و بی چون و چرا نت بردارد. حالا گیرم که این وسط مسطها یک ایراد و اشکالهایی هم به ذهن آدم خطور کند. آدم که نباید در محضر بزرگان پر رو بازی در بیاورد و هی اشکال کند. گیرم که پزشک محلهی ما دارد از شدت چاقی میترکد، یا عموی بزرگم اگر چه جوشهای صورتش درمان شده اما از آن طرف کلهاش از فرط کچلی مثل کف دست شده و در حمام به جای شامپو لیف به کلهاش میزند، یا مثلا عمه خانم همین چند وقت پیش رفت پیش دکتر مغز و اعصاب و برای درمان بی خوابیاش یک گونی قرص رنگارنگ گرفت، یا خاله خانم هنوزم که هنوز است تا چشم شوهرش را دور میبیند چادری باز میکند و یک جای تن و بدنش را در معرض دید این و آن قرار میدهد و کیف میکند از اینکه میبیند ملت از دیدنش تحریک میشوند و هنوز مثل هجده سالگیهایش جذاب است، یا مثلا خود خان دایی گرام هر از گاهی که نطقش باز میشود از زرنگیهایش در اداره داد سخن میدهد که چطور فلان کار را پیچاندیم و توی وقت اداری جک تعریف کردیم و جدول حل کردیم و از سر و ته کارمان زدیم و از زیر کار در رفتیم و این حرفها، یا مثلا اعصاب پدرم هر روز ضعیفتر از دیروز میشود و به ادنی مناسبتی آمپر میچسباند و دعوا راه میاندازد، یا مثلا شوهرخالهی محترم اگرچه بعد از ازدواجش نماز خوان شده اما از آن طرف مال مردم خور هم شده و به خاطر در آوردن یک لقمه نان برای زن و بچهاش هزار جور حلال و حرام میکند و دروغ و دونگ برای مشتریهایش می بافد که کارش پیش برود، یا مثلا مادرم موقع خواندن آیهی من در آوردیاش یادش میرود که پسر قبلیاش با همین امیدهای واهی ازدواج کرد و هنوز هم که هنوز است شغل رسمی که ندارد هیچ، آنقدر هشتش گرو نُهاش است که اگر ماهیانه دویست تومن دستی از پدرم وام بلاعوض نگیرد خودش و زنش و بچهاش جملگی از زور گشنگی جان به جان آفرین تسلیم خواهند کرد.
اینها اصلا مهم نیست. این قبیل چیزها هیچ دخلی به اینکه ازدواج بزرگترین داروی دردهای جسمی و روحی بشریست ندارد. ازدواج یک داروست. بالاخره هر دارویی یک سری عوارض جانبی هم دارد دیگر!
....
موخره 1: قدیمیها میگفتند زمین، ما هم میگوییم زمین. واژه همان واژه است اما تفاوت معنی میان آنها بسیار فاحش است. آنها میگفتند زمین و جرم مسطح ثابتی را در نظر میآوردند که مرکز جهان است، ما هم میگوییم زمین و جرم گرد متحرکی را اراده میکنیم که شست پای عالم هستی هم نیست تا چه رسد به اینکه مرکز آن باشد. میترسم دربارهی ازدواج هم همین اختلاف معنی میان ما و عهد نزول قرآن باشد! بیخود نیست که در بعضی از روایات همین اسلامی که میگوید ازدواج نصف دین را کامل میکند، پیشبینیهاییست از این قبیل که در آخرالزمان ازدواج نکردن "معفوٌ عنه" است و مواخذه ندارد. یعنی یعنی که اگر هم ازدواج نکردید نکردید، آن دنیا خفتتان نمیکنیم. چون ازدواج در آخرالزمان نصف دینتان را که کامل نمیکند هیچ، تازه بعید نیست که بزند همان نصفهای را هم که دارید از بین ببرد!
موخره 2: یک از خدا با خبری پیدا شود بیاید مرا درمان کند! لطفا!
we wonder as we wander 
فرض کنید دارید خیلی شیک و متشخص و معقول توی خیابون خرامان خرامان راه میرید که یهو توجهتون به شیء عجیبی که کنار خیابون افتاده جلب میشه. هر چی تلاش مذبوحانه میکنید که همچنان توی ژست معقولیت و تشخصتون باقی بمونید و وانمود کنید که مساله براتون اهمیتی نداره نمیشه. آخرش بی خیال نگاه های تمسخر آمیز و ترحم آلود دیگران میشید و انگ اوسکول بودنو به جون میخرید و چند قدمی به عقب برمیگردید. خم میشید از زمین برش میدارید و حسابی بررسیش میکنید. یه چند دقیقه ای که باهاش ور رفتید تازه براتون کاشف به عمل میاد که این شیء ناشناخته غریب چیزی جز یه تیکه آهن قراضه ی بی ارزش نیست که تصادفا به خاطر اینکه در معرض حرارت قرار گرفته به این شکل مسخره در اومده. اون وقته که به خاطر اینکه برای چیزی به این بی ارزشی در نگاه دیگران اوسکول جلوه کردید و علاوه بر اون چند دقیقه سر کار رفتید و مچل شدید با همه ی وجود احساس حماقت میکنید و حسابی از دست خودتون لجتون میگیره. احتمالا داغ هم میشید. حتی ممکنه که رنگ عوض کنید و به نوبت قرمز و بنفش و آبی شید. با این همه احیانا برای آبرو ریزی کمتر، ظواهر امر رو حفظ میکنید و یه ژست متعجب ساختگی به چهره تون میدید و ابرو بالا میندازید و لب و لوچه آویزون میکنید و طوریکه کمتر جلب توجه کنید آروم روی زمین میندازیدش و میرید. شاید کلمه ای هم ضمیمه ی این تعجب ساختگی آخرتون بکنید. مثلا اینکه: عجیبه! ، یا: خیلی عجیبه!
این دقیقا همون اتفاقیه که وقتی به زندگی فکر میکنم برام میفته!
....
موخره: خلاصه شد... 
موخره: عکس بالا پوستریه از Jon Bertelli با عنوان Curiosity
|
|