![]() |
||
کاراکترز (1)
ایکس عاشق ابن سینا بود. دکتر هم بود. تپل هم. سر درس چون و چرا توی حرفش میآوردی عصبی میشد بدجور. موهایش گیگیلی میشد، پشم دستهایش فر میخورد و نوک میمی هایش میپرید بیرون. هر چند این آخری را قبول نداشتند بچهها. من هم اصراری نداشتم برای اثبات. یکبار که برای هزارمین بار داشت از هوش و فراست ابن سینا تعریف میکرد، اما و اگر آوردم توی کار که استاد، با این همه من از ابن سینا با هوشترم. و خونسرد بودم. کاملا خونسرد. عینکش را روی دماغ کوفتهایاش بالاتر برد. و عصبی بود. پرسید چطور؟ گفتم ابن سینا طبق گفتهی خودش چهل بار کتاب ما بعد الطبیعهی ارسطو را خواند و نفهمید در حالی که من فقط یک بار خواندم و نفهمیدم؛ و کسی که زودتر به نفهمی خود پی ببرد باهوشتر است. دخترها ریز خندیدند، پسرها قهقهه زدند. هر کس چیزی گفت، کنترل کلاس از دست رفت و شان و منزلت ابن سینا به کثافت کشیده شد. با این همه من حرفم را جدی زده بودم. نوک میمی های استاد هم که پریده بود بیرون. یک وضعی.
نامه به خوشگلِ مشکل
عشق عزیز، قرار گذاشتهایم با رفقا، برویم سمت بیابانهای سمنان محض خاطر داد و بیداد. از تو چه پنهان فتقمان هوای در آمدن کرده، یک جایمان هوس پاره شدن.(حنجره را عرض میکنم) صوفیآباد را انتخاب کردیم که بیشتر از دویست کیلومتر فاصله دارد با تهران. آخر داد زدن آداب خاص خودش را دارد. همینطور بیخود و بی جهت نمیشود. اول از همه باید آنقدر از مشکلاتت دور شوی که دلت برایشان تنگ شود. دیگر اینکه بی برو برگرد باید در دل بیابان باشی. مناطق کوهستانی افاقه نمیکند. کوه مشکلاتت را چند برابر نشان میدهد. پژواک داد را چندین بار با قدرت تمام به سمت خودت باز میگرداند. صدایت را بلند جلوه میدهد و مشکلاتت را بزرگ. مصائبت را هضم نمیکند. توی صورتت میزند. بیابان اما سنگ صبور خوبیست برای دل پر درد. دادت را می بلعد. صدایت را میخورد. طوری که هر چه داد میزنی کم به نظر میآید. همهی بدبختیهایت را در خود هضم میکند و کوچک و کم نشان میدهد. برای همین است که درد و دل با او آرامش بخش است. برای همین است که ایدهی بیابانزدایی به شکل افراطیاش مزخرف محض است. اگر به ازای هر فرد، چند متر مربع فضای سبز لازم است دست کم یک کیلومتر مربع بیابان هم ضرورت دارد. آدم امروز بیشتر از فضای سبز به بیابان احتیاج دارد. زندگی کردن با وجود بیابان بیشتر میچسبد؛ که رک و رکیکش میشود: بیابان زندگی را کردنیتر میسازد. حالا بقیه را نمیدانم. من که میخواهم نام تو را فریاد کنم. باقی مسائل اینقدرها اهمیت ندارند. با یکی دو داد کوچک در حمام خانهی خود آدم حل میشوند. تو تنها مشکلی هستی که در شان عظمت بیابانی. تنها مسالهای که بی شک و شبهه، میارزد آدم یک جایش را برایت پاره کند و جر بدهد.(ک.و.ن را عرض میکنم)
مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِک (سرگشتگان میان این و آن) قرآن/نساء/143
دخترها میخ عروسک و ظرف و ظروف، ما عنکف ماشین و موتور و تفنگ. فرقی هم نداشت اصلش. مشق بزرگسالی بود هر دو. میخواستیم بچه نباشیم. انگار توی بزرگسالی سندهی طلا ریده بودند برامان. حالا هم که پیر شدهایم برعکس. اسیر رنگ موییم و جوانسازی پوست و کرم ضد چروک. زندگی همین است دیگر. فرار مدام از آنچه هستی. بچه باشی میخواهی بزرگ جلوه کنی. بزرگ باشی میخواهی کم سن و سال نشان بدهی. جوانها در عوالم رمانتیک دپرسشان فکر خودکشی، پیرها چهار میخه وصله به خفت زندگی، محض خلاصی از مرض مرگ. این یعنی بود و نبود به یک اندازه ترسناک است. یعنی زندگی و مرگ هر دو هولناکند. به هر کدام که نزدیکتر باشی، به سمت مخالف از ترس میدوی.
...
موخره: درد دلهای هفتاد سالگیام.
ثواب این پست برسد به روح کرکگور
هر که هستی، هر کجا که هستی، شرکت در عبادات عمومی، رفتن به مسجد، نماز جمعه، نماز عید فطر، دعای کمیل و ندبه و توسل، جشنهای نیمه شعبان و اعیاد، و عزاداری ایام وفات و محرم و غیره را متوقف کن. در زمانه ی تزویر و دروغی که هر چیز با هدفی وارونه دنبال میشود، همگی اینها معنایی یکسان دارند: نمایش مسخره کردن خدا. گناهی کبیره که به سادگی بخشیده نخواهد شد.
نامه به باکره ی همسایه
باکرکم! دارند پشت پنجره را دیوار میکشند. همهی سهم یک متر در یک متر اتاق من از آسمان را. گفتند سهم یک متر در یک متر شما از آسمان، تجاوز یک متر در یک متر شماست به زمین همسایه. سعی کردم بهشان بفهمانم چه اتفاق شاعرانهایست پرنده، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجرهی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا میآید و به کجا میرود. گفتند از کجا نه معلوم اتفاق عاشقانهای بشود باکرهی همسایه، وقتی که ناگهان در دیدرس پنجرهی اتاق ظاهر میشود، بی آنکه بدانی از کجا میآید و به کجا میرود. حق هم داشتند خب. هر اتفاق شاعرانهای، بالذات، اتفاق عاشقانهای هم هست. ممکن بود عشق آسمانی من به عشق زمینی بدل شود. هر چند پدرم نظرش این بود که خب بشود. المجاز قنطرة الحقیقة و این حرفها. اما کو گوش شنوا. چه کسیست که بفهمد ادبیات زمین خوردهی امروز، برای پرورش شاعر بزرگ بیش از هر چیز به باکرهی همسایه محتاج است. شاعر بزرگ کسیست که یک باکرهی همسایه داشته باشد. با او از بچگی بازی کرده باشد، بزرگ شده باشد و بعد ناگهان در آستانهی بلوغ او را از دست داده باشد. نوستالژی آدم اینطور میزند بالا. شعر هم که آفریدهی نوستالژیست و نوستالژی در عمیقترین شکل آن آفریدهی باکرهی همسایه. هر چند این رازیست که شاعران، طوری ساده و معمولی که خیلی پیش پا افتاده به نظر بیاید افشا میکنند. چون در هر حال باید افشا کنند. شاعر جماعت از افشای رازها گریزی ندارد. با این همه آدم عاقل کسیست که حقیقت را آنقدر پیش پا افتاده و معمولی بیان کند که به چشم نیاید و جلب نظر نکند. سپهری نمونه ی خوبیست از یک شاعر عاقل. اگر نبود حوری، دختر بالغ همسایه که پای کمیابترین نارون روی زمین فقه میخواند، و سپهری حضور او را در شعر خود آنقدر پیش پا افتاده و معمولی جلوه میدهد که شامهی مخاطبش بویی نبرد، او هیچ وقت شاعر به درد بخوری در نمیآمد از آب. نقش باکرهی همسایه همیشه در تاریخ ادبیات مغفول مانده. تحقیق در سیر تکامل ادبی هر شاعری را باید از خانهی همسایهاش آغاز کرد. یک پنجرهی مشرِف و یک عدد باکرهی همسایه. اینهاست ابزار آلات اولیهی شاعری. با این همه در زمانهی عسرت و حرجی که هر ده دقیقه یک بار باید چای به دست در پیشگاه یک فقره عمله بنای دیوار کش خم شد، این چیزها را چه کسی میفهمد. امروزِ روز حتی زاویهی دید ما را هم مهندسان تعیین میکنند. مهندسان عادت دارند به خط کشی. عادت دارند به هندسی کردن زندگی در تمامیت آن. به تعیین دقیق جای هر چیز. انگار پرچمدار اول و آخر تحقق عدالتی باشند که به "قرار گرفتن هر چیز در جای خودش" تعریف شده است. من اما به شخصه طرفدار دنیایی هستم که در آن سگ صاحبش را نمیشناسد و شتر با بارش گم میشود. دنیای مهندسی شده برای اموات است. آنهایند که با حساب و کتاب سر و کار دارند و باید برای مشخص شدن جایگاه دقیقشان به حسابشان رسیده شود. تعریف مزخرف عدالت هم لابد مال همان دنیاست. در دنیای زندگان عدالت یعنی خر تو خری. یعنی هیچ چیز سر جای خودش نباشد. یعنی من مجبور باشم هر ده دقیقه یک بار با بیست سال تحصیلات جلوی یک عمله بنای آجر به دست خم و راست شوم چایی بدهم کوفت کند. منت یک بی سواد دیپلم ردی را بکشم که در سازمان بی در و پیکر خر تو خرش کاری بدهد دستم. برای به دست آوردن حقم صبح تا شب بدوم و با این و آن دست به یقه شوم. به هر دری بزنم برای رسیدن به دو زار چرک کف دست. هی جان بکنم و به دست نیاورم. هی قیمت هر چیز بیخود و بی جهت بالا برود. هی پارتی بازی بشود همه جا. هی زد و بند و روابط بچربد بر ضوابط. هی دهن آدم سرویس شود. یک جای آدم جر بخورد. اصلا مدینهی فاضلابه یعنی همین. کثافتتر از این امکان ندارد. آدم جگرش حال میآید. خیلی کیف میدهد. میچسبد.
خلاصه که باکرکم، ببخش اگر محاسبات مهندسی، دانش معماری، و یک مشت حقوق و ماده و تبصره و قانون اجازه نداد عاشقت شوم، وقتی که ناگهان در دیدرس این پنجرهی ممنوع ظاهر میشدی، بی آنکه بدانم از کجا میآمدی و، به کجا میرفتی. با این همه تو غصه نخور. میدانم حق هر باکرهایست که پسر همسایه عاشقش باشد. از تو چه پنهان من هم افتادهام سر لج. میخواهم هر طور شده عاشقت شوم. نوشتهام توی برنامهی هر روزهام: عاشق شدن، پیگیری وام، فرستادن مقاله، رفتن به کتابخانه، تماس با ممد آقا، ابول، میتی، و یک مشت خر دیگر . کمر همت بستهام در راستای تحقق این مهم. همهی سعیم را خواهم کرد که عاشقت بشوم. قول میدهم. از همان قولهای سفت و سخت بچگی که مدیون دوازده امام میشدی اگر پابندش نبودی. از همان قولهای غیر مردانه. قول بچگانه. خیلی بچگانه. خیلی قول. خیلی.
نامه به یک بی شرف عزیز
بی شرف عزیزم، نکبت قشنگم، کره خر لعنتی لاکردارم؛
به گذشته که فکر میکنم میبینم یک چیزهایی هیچ رقمه باورم نمیشود. مثلا اینکه الکیبیادس یک شب تمام خود را به سقراط تسلیم کرده باشد و سقراط کوچکترین وری نرفته باشد با او. یا آن قضیهی ارشمیدس و لنگ و بانگ یافتم یافتمش. یا مثلا آن جریان نیوتن و سیب و این حرفها، که به نظرم دیگر چرند محض است. حالا گذشته که هیچ، آینده هم همین حکم را دارد برایم. باورم نمیشود که یک روز عدالت، تمام و کمال روی کرهی زمین حاکم شود و هر چیزی سر جای خودش باشد. که مردم از شدت اعتماد به هم، پول لازم که شدند وسط خیابان دست توی جیب یکدیگر ببرند و کسی اعتراض نکند. برای همین است که تا الان، لحظهی حال یقینیترین زمان ممکن بوده برایم. اما الان، همین الان که روی دل من اینطور کودکانه با دهن باز خوابت برده، هرچه میکنم این یقینیترین زمان ممکن هم باورم نمیشود که نمیشود. به قول شاعر گفتنی: منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله...!
رذل پست فطرت تو / نیم تنه
نامه به یک بدبخت
بدبخت عزیز، بدبختی تو این بود که از بدبختی مثل من طلبکار بودی. وقتی بدبختی از بدبختی دیگر طلبکار باشد بدبختی به خندهدارترین چهره ظاهر میشود. باز جای شکرش باقیست که مشاهدهی بدبختی یکدیگر، قوت قلبیست برایمان. خوشبختی هم چیزی جز همین نیست. ابتدای خوشبختی آنجاست که بدبخت دیگری مثل خودت را هم سراغ داشته باشی. و اما ته خوشبختی، ته خوشبختی این است که آدمی بدبختتر از خودت را هم بشناسی. درست مثل تو خوشبخت عزیز که بدهکاری بدبختتر از خودت را هم سراغ داری.
بدبخت تو / نیم تنه
حقیقتکم!
خواستم شیفتگیام را محک بزنم، خواستنم را بسنجم. سعی کردم زشت ببینمت. بد اخلاق و بیشخصیت و خنگ بدانمت. دوستت نداشته باشم. نخواهمت. با این همه نشد که بشود. به قول من دو بیران، حقیقت چیزیست که مقاومت میکند.
...
|
|